تبليغاتX
بیز تورکیز
تورک يني باخيش(تورک خالقینین بیر سوئیلنممیش سوزلری)

كليه ي اطلاعات زيراز موسسه ي ائي. ام. تي و آ. ام. تي كه در اروپا و آمريكا واقع شده و تحت مديريت برجسته ترين زبان شناسان اداره مي شود، گرفته شده است و همه ساله گزارشهاي زيادي را درباره ي زبانها منتشر مي كنند و كليه ي استانداردهاي زبان شناسي از اين ادارات كه دولتي هستند،اعلام مي شود. به اطلاعات استخراجي از اين موسسات توجه كنيد:
-   19% كلمات انگليسي از زبان تركي گرفته شده است.
-   92% كلمات فارسي از عربي و تركي گرفته شده و مابقي بدون هيچ فرمولي توليد شده اند.
-   2% كلمات تركي از ايتاليايي، فرانسوي و انگليسي گرفته شده است.
-   در هيچ يك از زبانهاي بين المللي لغتي از زبان فارسي وجود ندارد.
-   39% كلمات ايتاليايي، 17% كلمات آلماني و 9% كلمات فرانسوي از زبان تركي گرفته شده است.
-   100% كلمات تركي ريشه ي اصلي دارند.
-   100% كلمات انگليسي، آلماني ، فرانسوي و تركي داراي عمق ريخت شناسي هستند.
-   83% كلمات انگليسي ريشه ي اصلي دارند.
-   جملات تركي 2%  ابهام جمله اي ايجاد مي كنند.(يعني اگر يك خارجي زبان تركي را از روي كتاب ياد بگيرد، پس از ورود به يك كشور ترك زبان مشكلي نخواهد داشت.)
-   جملات انگليسي نيم درصد و جملات فرانسوي تقريبا 1% ابهام توليد مي كنند.
-   جملات فارسي 67% ابهام توليد مي كنند.(يعني يك خارجي كه فارسي را ياد گرفته، به سختي مي تواند در ايران صحبت كرده و يا جملات فارسي را درك كند مگر آنكه مدت زيادي در همان جامعه مانده و به صورت تجربي ياد بگيرد ) كه اين براي يك زبان ضعف نسبتا بزرگي است.
-   جملات عربي 8 تا 9% ابهام توليد مي كنند.
-   معكوس پذيري(ترجمه ي كامپيوتري) كليه ي زبانها به جز زبانهاي عربي و فارسي امكان پذير بوده و براي عربي خطاي موردي 45% و براي فارسي 100% است. يعني زبان فارسي را نمي توان با فرمولهاي زبان شناسي به زبان ديگري تبديل كرد.

زبان تركي را شاهكار زبان معرفي كرده اند  كه براي ساخت آن از فرمولهاي بسيار پيچيده اي استفاده شده است. خانم "نيكيتا هايدن" متخصص و زبان شناس مشهور آلماني در موسسه ي اروپايي ((يورو توم)) گفته است: " انسان در آن زمان قادر به توليد اين زبان نبوده و موجودات فضايي اين زبانم را خلق كرده و يا خداوند به پيامبران خود عاليترين كلام ارتباطي را داده است.
هم اينك زبان تركي در بيشتر پروژه هاي بين المللي جا باز كرده است. به مطالب زير كه برگرفته از مجله ي
New science چاپ آمريكا و مجله ي International Languages

چاپ آلمان است، توجه نماييد:
-   كليه ي ماهواره هاي هواشناسي و نظامي اطلاعات خود را به زبانهاي انگليسي، فرانسوي و تركي به پايگاههاي زميني ارسال مي كنند.
-   پيچيده ترين سيستم عامل كامپيوتري
os2/8 و معمولي ترين windows زبان تركي را به عنوان استاندارد پايه ي فنوتيكي قرار داده اند.
-   كليه ي اطلاعات ارسالي از رادارهاي جهان به 3 زبان انگليسي، فرانسوي و تركي علايم پخش مي كنند.
-   كليه ي سيسستم هاي ايونيكي و الكترونيكي هواپيماهاي تجاري از سال 1996 به 3 زبان انگليسي، فرانسوي و تركي در كارخانه ي بوئينگ آمريكا مجهز مي شوند.
-   كليه ي سيستم ها و سامانه هاي جنگنده ي قرن 21 "جي- اس- اف" كه به تعداد هفت هزار فروند در حال توليد است، به 2 زبان انگليسي و تركي طراحي شده اند.

همه ي اين مطالب نشان دهنده ي استاندارد بودن و بين المللي شدن و اهميت ژئوپوليتيكي زبان تركي است. متاسفانه زبان رسمي ما(فارسي) از هيچ قاعده ي فنولوجيكال نيز پيروي نمي كند و داراي ساختار تك ديناميكي است. اما زبان تركي با در نظر گرفتن تمام وجوه به عنوان سومين زبان زنده ي دنيا شناخته شده است، طي يك دستورالعمل اجرايي در تاريخ مه 1992 رسما از طريق همين موسسات به سازمان بين المللي يونسكو اعلام شده كه زبان تركي در كليه ي دانشگاهها و دبيرستانهاي اروپا و آمريكا جزو درسهاي رسمي شود و اين مسئله هم اكنون در كليه ي دانشگاههاي اروپا و دانشگاههاي مطرح آمريكا اجرا شده و دومين زباني است كه در حال تهيه ي تافل مهندسي دانشگاهي براي آن هستند. اما زبان فارسي رتبه ي 261 را به خود اختصاص داده است آن هم نه به عنوان زبان، بلكه به عنوان لهجه كه اين زبان را با ساختاري كه بتوان جمله سازي مفهومي ايجاد كند، شناخته اندو و اگر روي اين مسئله كار جدي نشود، در يادگيري مثلا زبان انگليسي، تركي يا فرانسوي مشكل عمده اي ايجاد كرده و مي كند و مي بينيم كه فارسي زبانان براي يادگيري زبان انگليسي با مشكل عمده اي مواجه هستند، ولي ترك زبانان با مشكل يادگيري و تلفظ مواجه نيستند. اين مسئله به رفتارهاي مغز انسان برمي گردد كه خود داراي بحثهاي دامنه داري است و اينكه بسياري از جملات فارسي بر اساس عادت شكل گرفته اند نه براساس فرمول ساخت و با اين وضعيت فرمول پذيري آن امكان ندارد

+ یازیلمیش جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 4:9  يازان قوشاچاي بالاسي   | 

محمود ملابهرامي

بررسي آثار بدست آمده از سرزمين ايران امروزي نشان مي‌دهدكه در حدود 9 الي 8 هزار سال پيش ساكنان اين سرزمين از مرحله‌ي شكار، جمع‌آوري دانه‌ها و ميوه‌ها و غارنشيني به روستانشيني ره سپردند و پس از آن با كشف آتش به زراعت و اهلي كردن حيوانات وارد مرحله‌ي نويني از تمدن شدند. روستانشيني در هزاره‌ي پنجم پيش از ميلاد رواج يافته است. اقوام ايلامي التصاقي زبان با الهام از اقوام هم ريشه‌ي خود سومريان به تأسيس تمدن ايلام و پس از آن دولت شهر شوش در سه هزار سال قبل از ميلاد نايل آمدند.

سومريان كه خط را ايجاد كرده بودند، به نگارش آثار فكري همت گماشتند و ايلاميان نيز از آنان آموختند. ايلاميان با گذر از مرحله‌ي سفال، سراميك، مفرغ و آهن و با تأسيس يك دولت سراسري در 2500 سال قبل از ميلاد بناي تمدن درخشاني را نهادند. آنچه حائز اهميت است زبان اين تمدنها زباني است كه ده‌ها و صدها كتيبه، سنگ‌نوشته و گل‌نوشته به يادگار مانده و فرهنگ تمدن را تا به امروز انتقال داده است. مناسب‌ترين راه براي گروه‌بندي زبانها توجه به بند ساختاري آنهاست. زبان اين تمدنها التصاقي يا پيوندي بوده است. همه‌ي زبانهاي وارد در اين گروه داراي يك ريشه و قوانين دستوري ـ گرامري يكسان هستند. در ژئوپوليتيك اين زبانها را متعلق به خانواده‌ي زبانهاي اورال ـ آلتايي مي‌دانند كه امروزه زبانهاي كره‌اي، فنلاندي، منچوري، تركي، مجاري را جزو اين خانواده مي‌شمارند. مورخان و زبان‌شناسان اقوام بعدي سرزمين ايران را اخلاف ايلاميها مي‌دانند و به نوشته‌ي ابواسحاق ابراهيم ابن‌محمد استخري سنه‌ي 328 هجري در كتاب «المسالك و الممالك» زبان آنان تا آن زمان ـ قرن چهارم هجري ـ باقي بوده است. تمدنهاي بعد از ايلاميان همگي داراي زبان التصاقي بوده‌اند. از اين سلسله تمدنها مي‌توان فوتي‌ها، لولوبيها، مانناها، كاسي‌ها، اورارتوها و غيره را نام برد. علاوه بر اين، دو قبيله از شش قبيله‌ي مادها نيز داراي زبان التصاقي بوده‌اند، بنام قبايل «بودي اوي‌ها» و «مغ‌ها». سومرها در جنوب عراق امروزي ـ بين‌النهرين ، بين رودهاي دجله و فرات ـ و شمال غرب خليج از آن جمله در بابل مسكن گزيدند و تمدن و مدنيت درخشاني را بنيان نهادند. زمان آمدن سومرها به اين مناطق دقيقاً‌ معلوم نيست اما متخصصين تاريخ قديم نشان داده‌اند كه سومرها از 4500 سال قبل از ميلاد در اين مناطق با عظمت‌ترين مدنيت تاريخ بشري را بوجود آورده اند. شهرهايي نظير اور ـ اورك، ائرئخ، نيپپور، كيش، له‌كش، لرسا و. . . كه مركز مدنيتهاي بزرگي بوده‌اند، بنا شدند. تخميناً سومرها 5000ـ4500 سال قبل از ميلاد به بين‌النهرين آمدند. سومرها از آسياي ميانه كه موطن اصلي تركان است، با عبور از آذربايجان به عراق آمدند.

پرويز شعري درباره‌ي زبان سومر مي‌گويد: «زبان سومري قديمي‌ترين زبان نوشته‌ شده‌ي بشريت است». علي پاشا صالح در اثر خود بنام حقوق تاريخ (تاريخ حقوقو) درباره‌ي زبان سومري مي‌نويسد: «طايفه‌هايي كه مدنيت سومرها و هيت‌ها را بوجود آورده‌اند، ترك بوده‌اند و اولين زباني كه بشريت به آن تكلم كرده‌ است، تركي بوده است و بسياري از ريشه‌هاي كلمه‌هاي زبانهاي امروزي تركي است. . .».

محمود كاشغري در كتاب «ديوان لغات الترك» درباره‌ي منشاء تركان مي‌نويسد: «الترك في الاصل عشرون قبيله بعتزون كلهم الي ترك ابن يافث ابن نوح النبي صلوات الله عليه» يعني تركها بيست قبيله بودند كه همگي از پسر نوح (ع) بنام ترك پا به هستي گذاشته‌اند. آكادميك ن. يامار هم اين فكر را تأييد مي‌كند كه در اين نژاد سه دسته مشخص است:

1ـ اورارتوها يا وانلي‌ها ـ ساكنان قديم تركيه‌ي شرقي، كاسي‌ها ـ ساكنان قديمي لرستان امروزي و هيت‌ها (فيت‌ها ـ ميت‌ها)

2ـ ليگ‌ها، كاري‌ها، ميسي‌ها، آتروسك‌ها، آتريليش‌ها (ساكنان اصلي جزيره‌ي كرت)

3ـ ايبرها (آباء و اجداد گرجي‌ها)، باسك‌ها

همگي اينان به زبان التصاقي تكلم مي‌كردند كه سومرها هم از دسته‌ي آن نژاد بوده‌اند، اما در زمانهاي خيلي قديم از آن دسته جدا شده‌اند.

علاوه بر اين ز. ژامپوسكي ،ا.ا. گرانتوفسكي،ق. لوكونين با تحقيقات علمي گسترده نشان دادند كه در كتيبه‌هاي 3500 سال قبل قبايلي كه در اطراف درياچه‌ي اروميه مي‌زيستند و به نام توروك و توريخي ناميده‌ شده‌اند، همان تركان هتند.

هرودوت مورخ يوناني در 2500 سال قبل ساسپرها را كه در اطراف رود ارس مي‌زيستند، ترك زبان معرفي مي‌كند. ق. آمسكيسويلين در مورد ساسپرها و ساويرها كه امروزه هيچ زبان‌شناسي در ترك زبان بودن آنها ترديدي ندارند اعلام مي‌كند كه 2500 سال پيش در سواحل رود ارس زندگي مي‌كرده‌اند. ف.ق. ميسشكو اسكيت‌هاي پنج قرن قبل از ميلاد را از تركان مي‌داند. ن. باسكاكوف، اي. ماركوارت، ر.راسك، اي. كيمسكي، و.ف. مينورسكي، ز.اي. ژامپوسكي، ن.و. پوقولوسكايا، ميتيلنلي زاخارين، و. رادلف، ريونيسي، پرينگه‌نين، آ.زاكار، ن.پوپر، س.اولژاس و صدها محقق ديگر سكاها يا اسكيت‌ها و كاسپي‌ها را ترك زبان مي‌دانند كه در قرنهاي پيش از ميلاد در آذربايجان مي‌زيسته‌اند. و همچنين بطور كلي مي‌توان گفت كه قرار گرفتن زبانهاي سومري و ايلامي و تركي در يك گروه، چنانچه در بالا ذكر شد، دربين زبان‌شناسان واقعيت بي‌چون و چرايي است كه اكثر دانشمندان زبانهاي سومر‌ها و ايلامي‌ها را پروتوتورك مي‌نامند. خويشاوندي اين زبانها تا حدي است كه هومل زبان‌شناس بزرگ آلماني قرن بيستم با 350 واژه‌ي باقي‌مانده از زبان سومري جملاتي ساخت كه امروزه هر ترك زباني مفهوم آن جملات را به وضوح مي‌فهمد و اين دليلي آشكار بر خويشاوندي اين زبانهاست، اما امروزه زبانهاي دنيا به سه دسته تقسيم مي‌شوند:

1ـ زبانهاي تك‌هجايي: مانند زبان چين، تبت، سيام و زبانهاي جنوب شرقي آسيا. در اين زبانها كلمات تك‌هجايي است و پسوند و پيشوند ندارند.

2ـ زبانهاي تحليلي يا تصريفي: مانند زبانهاي هند و اروپايي، در اين زبانها ريشه‌ي كلمات هم ضمن صرف، تغيير مي‌كند.

3ـ زبانهاي التصاقي (Agglutinantes) : مانند زبان تركي و گروه زبانهاي اورال ـ آلتاييك جزو زبانهاي التصاقي هستند. در اين زبانها كلمات جديد از اضافه كردن پسوند به ريشه‌ي كلمات ايجاد مي‌شوند و اين مسأله سبب پيدايش لغات جديد و غناي لغوي مي‌گردد. اين پسوندها تابع آهنگ ريشه هستند و به آساني از آنها قابل تشخيص‌اند؛ مانند (آت = اسب)، (آتلار = اسب‌ها)، در اين زبانها ريشه ثابت مي‌ماند و در تصرف تغيير نمي‌كند.

زبانهاي اورال ـ آلتايي به دو دسته تقسيم مي‌شوند:

1ـ زبانهاي آلتايي: تركي، مغولي، تونقوز و منچو

2ـ زبانهاي اوراليك: فين، مجار، سامويت. از نظر ساختمان و مورفولوژيك التصاقي است.

كلمه‌ي آلتايي به معني آلتين داغلاري (كوههاي طلايي) مي‌باشد.

ويژگيهاي زبانهاي آلتايي به نظر ويدرمان عبارت از 14 ويژگي است: هماهنگي صداها، نبودن جنس و حرف تعريف، صرف بوسيله‌ي پسوند، در صرف اسماء صفات ملكي بكار مي‌رود، اشكال افعال غني و متنوع هستند، حرف اضافه (وند) بعد از كلمه مي‌آيد، بعد از اعداد جمع بكار نمي‌رود، مقايسه با مفعول منه (دن) انجام مي‌شود، فعل معين بودن (ايمك) است، براي منفي كردن، فعلي مخصوص وجود دارد، پسوند سؤال (مي ـ مو) موجود است، بجاي حرف ربط از اشكال فعل استفاده مي‌شود.

در خاتمه بطور كلي خانواده و اعضاء زبان تركي آورده مي‌شود:

 

 

تورك ديلي

اغوز:

استانبول توركجه‌سي ــــــ توركيه ـ قبرس ـ تراكيا(يونان) ـ بالكان ـ يوگسلاوي ـ آلمان

آذربايجان توركجه‌سي ـــــ قوزئي، گونئي آذربايجان، كركوك(عراق)(بوتون ايران توركلري توركمندن سونرا)

گاگاووز توركجه‌سي ــــــــ رومانيا(دوبروجه) ـ بلغارستان‌ـ اوكراين ـ مولداوي

توركمن توركجه‌سي ــــــــ توركمنستان ايران ـ افغانستان ـ اوزبكستان

قيبچاق:

قاراقالپاق توركجه‌سي ــــــــ اوزبكستان ايچينده اوزه‌رك جمهوري

قيرقيز توركجه‌سي ـــــــــ قيرقيزستان اوزبكستان ـ مغولستان ـ تاجيكستان ـ پاكستان

قازاق توركجه‌سي ـــــــــ قزاقستان ـ اوزبكستان ـ توركمنستان ـ دوغوچين

آلتاي توركجه‌سي ـــــــــ آلتاي اوزه‌رك جمهوريتي (روسيه فئدراسينو ايچينده)

نوقاي توركجه‌سي ـــــــ استاوروپول ـ قاراچاي چركس ـ هسته‌خان(روسيه)

بلغار:

قازان (قاقار)‌توركجه‌سي ـــــــ تاتارستان ـ چواشستان

باشقرد توركجه‌سي ـــــــــــ باشقردستان ـ اوزبكستان ـ تاتارستان

قاراچاي، بالكار توركجه‌سي ـــــــــــ قاراچاي چركس ـ كاباردانو، بالكار

قوموق توركجه‌سي ـــــــــــ داغستان اوزه‌رك جمهوريتي

كارائيم توركجه‌سي ـــــــــــ لهستان ـ اوكراين ـ ليقوني ـ روسيه‌

كارلوق ـ اويغور:

اوزبك توركجه‌سي ــــــــــ اوزبكستان ـ افغانستان ـ قيرقيزستان

ساري اويغور توركجه‌سي ـــــــــــ قانسوايالتي (چين)

يئني اويغور توركجه‌سي ـــــــــــ سين كيانك ايالتي (چين) ـ قزاقستان

سالار توركجه‌سي ـــــــــــــ سيونخوا قانسو ـ ته اين‌خار (چين)

اويغور ـ اوغوز :

تووا توركجه‌سي ــــــــــــ تووا اوزه‌رك جمهوريتي (روسيه)

توفا (قاراقاش) توركجه‌سي ــــــــــــ ايركوتسك (روسيه)

فاكاس (آباكان) توركجه‌سي ــــــــــ خاكاس اوزه‌رك جمهوريتي

شور توركجه‌سي ـــــــــــــــ كمروف ايالتي (روسيه)

بارابين توركجه‌سي ــــــــــــ بارابين چولو (روسيه)

چؤليم (كوته‌ريك) توركجه‌سي ـــــــــــــ تومسك ايالتي (روسيه)

چوواش ديلي ـــــــــــــ چوواشستان اوزه‌رك جمهوريتي

ياقوت ديلي ـــــــــــــ ياقوتستان اوزه‌رك جمهوريتي

منابع و مأخذ:

1ـ سيري در زبان و لهجه‌هاي تركي، تأليف دكتر جواد هيئت

2ـ توركلرين تاريخ و فرهنگين بير باخيش، تأليف دكتر جواد هيئت

3ـ ايران تورك لرينين اسكي تاريخي (تاريخ ديرين تركهاي ايران)، تأليف پروفسور محمدتقي زهتابي

4ـ ديوان لغات الترك، تأليف محمود كاشغري

5ـ تواريخ هرودوت

6ـ آذربايجان در سير تاريخ ايران تأليف رحيم رئيس‌نيا

7ـ ماهنامه توپراق شماره‌هاي 1و2و3

www.shanlisehend.blogfa.com

+ یازیلمیش جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 3:59  يازان قوشاچاي بالاسي   | 


(دکتر ضیاء صدرالاشرافی)

همه می دانیم که امروز مسئله هویت نه تنها در ایران که در تمام جمهوری های آزاد شده از استعمار شوروی سابق، از مسائل حاد اجتماعی- سیاسی است. تنش های شدید آن نه تنها در درون زندان ملل، یعنی به اصطلاح فدراسیون روسیه نظیر جمهوری چچن وجود دارد، بلکه در ترکیه، عراق، سوریه، افغانستان، پاکستان، کشمیر و سایر ایالات استقلال خواه هند و بالاخره ترکستان چین ما شاهد وجود مسئله هویت قومی وملی هستیم.
بنابه برداشت خودم از مسئله هویت بطور کلی و هویت ملی در معنی اخص آن سعی می کنم که از جنبه علمی به مسئله بنگرم.

جنبه علمی:
- از یک سو عام است و جهانی. البته در علوم انسانی برخلاف ریاضیات و تا حدودی علوم تجربی، می دانیم که استثناء دلیل قاعده است نه ناقض آن.
- از سوی دیگر مقولات علمی ( برخلاف دگم های سیاسی و ایدئولوژیک و باورهای دینی ) فاقد جنبه تقدس هستند. لذا نسخ پذیر می باشند، یعنی قابل تغییر و تکمیل اند، ( البته با بدست آمدن داده ها و تجربیات جدیدی که به صورت مستند و علمی فرضیه یا تئوری پیشین را نفی کرده و خود جانشین آن می شوند ). در یک کلام، در مقولات علمی اشتباه همیشه مرجوع است.

لذا جنبه علمی فاقد جنبه ایمانی ( مذهبی- ایمانی ) و نیز فاقد جنبه ایقانی ( ایدئولوژیک یا دگم سیاسی ) است، چرا که علوم اخباری هستند و برخلاف اخلاق ( دینی، عرفانی و سیاسی) انشائی نمی باشند. یعنی خبر می دهند و روابط را بیان می کنند و ( باید ) و ( نباید) و الزامات جبری قراردادی را درآن جائی نیست.

( دگم ) نیز به باورها و مفاهیمی گفته می شود که معتقدین به آنها، معنی تحلیلی و تعمیمی دقیق مفاهیم را نمی شناسند، ولی حاضربه چرا و چون و چند درباره آن نبوده و در نتیجه برخلاف مفاهیم علمی، معتقدین دگم ها حاضر و یا قادر به تغییر یا تکمیل ایده های ثابت مذهبی یا سیاسی خود نیستند. آنان در ایمان خود پابرجاتر شده اسیر تعصبات می گردند یا به کلی بی اعتقاد گشته و به پوچی و نهیلیسم می گرایند.

1- تعریف های مقوله های اجتماعی
برای بیان دقیق منظور خویش، مقولات اجتماعی مقاله خود را نخست به کوتاهی معنی می کنم تا از سوء تفاهم های ناشی از اشتراک لفظ و اختلاف معانی به حد ممکن اجتناب شود و سپس به شرح قسمت های دیگر آن خواهم پرداخت:

1-1 تعریف هویت:هویت ریشه در فلسفه مشائی ( ارسطوئی ) دارد. وقتی ماهیت را به اعتبار و لحاظ مشخص کنند، هویت گویند. ” معنی تحت الفظی ماهیت ” آنچه هست آن ” می باشد یا ” ماهوهو “.
در اصطلاح عمومی ” آنچه موجب شناسایی شخص، ایل، قوم یا ملتی شود هویت آن می نامیم”. نیز ” آنچه در میان تخالف ها بتواند خود را عرضه کرده، باقی مانده و ثبات نسبی خود را حفظ نماید” هویت نامیده می شود.
اما به عنوان مقوله ای از علوم انسانی، هویت بنابه زمان و شرایط سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ( داخلی و خارجی ) دگرگون می شود و در واقع، کل مرکب و متحولی است که اجزا و طیف های گوناگون دارد و تداعی کننده ماهیت یا ذات تغییر ناپذیری نبوده و نیست

2-1 تعریف قومیت:
قومیت مفهومی است مربوط به علوم انسانی و ناظر بر همبستگی گروه و یا واحد های نسبتا پایدار از تشکل جوامع بشری، که همچون حد فاصلی میان جوامع ایلی ( با همبستگی تباری- خونی و اسطوره ای- زبانی ) و جوامع ملی ( با همبستگی اقتصادی- سیاسی و شهروندی- حقوقی ) قرار می گیرد. همبستگی قومی ناظر به سرزمین معین و فرهنگ ( دین، زبان معمولا کتبی و آداب و رسوم ) مشخصی است که در طول زمان به وجود آمده و تحول می یابد. مسلم است که این مراحل تحولی، همواره کامل و متجانس نبوده و به عللی که مورد بحث ما نمی تواند باشد، میراث مرحله قبلی مدت زمان زیادی در مرحله یا مراحل بعدی باقی مانده و به نحوی به حیات خود ادامه می دهد و اغلب مانع رشد کامل مرحله بعدی یا سبب تحول آن می شود. مفهوم و معنی قوم در این جمله از گلستان ( باب دوم حکایت 24 ) آمده است: “یکی را از مشایخ شام پرسیدند که حقیقت تصوف چیست؟ گفت: از این پیش، طایفه ای در جهان پراکنده بودند به صورت، و به معنی جمع، و این زمان قومی به صورت جمع اند و به دل پراکنده”. (1) در این جمله سعدی طایفه ناظر به خصلت ایلی و کوچ روی، قومیت ناظر به اسکان و جمع بودن است.

3-1 تعریف ملی:
ملی” در مفهوم سنتی کلمه از ریشه ملت به معنی معتقدین به یک پیامبر یا دین آمده است: در قران کریم و سپس در اشعار خیام، مولوی، و حافظ و ….و همچنین در کتاب ” الملل و النحل ” شهرستانی، به همین معنی به کار رفته است. میرزا فتحعلی آخوند زاده نیز آنرا به عنوان ” پیروان یک دین ” به کار برده است: ” ملت اسلام “. (2)
ملی” امروزه اصطلاحی متعلق به فلسفه سیاسی و علوم اجتماعی است و از لحاظ لغوی در زبان های لاتین از ریشه” زاده شدن”. “خویشاوندی داشتن” و “هم تباری” می آید. شاید سومین شعار انقلاب کبیر فرانسه یعنی “برادری” ناظر به همین معنی بوده است. این شعار متعلق به محافل ماسونی عصر حاکمیت پدر سالاری قرن هیجدهم اروپا بود. لذا “ملی” نظیر “ملیت” مفهومی است که عمری دویست ساله در دنیا دارد و معطوف به مفهوم “ملت” در معنی اقتصادی-اجتماعی- سیاسی ( فرادینی و فرا ایلی آن ) است.

4-1 تعریف مدرن “ملت”:در میان تعریف های مختلف، بنابه سلیقه و دریافت خود، تعریف زیر را از آن مطرح می کنم:
ملت گروه بزرگی از اجتماع انسانی است که افراد آن با آگاهی و در جو تفاهم و آزادی قانونی و برابری انسانی و اراده زیست جمعی با هم، بر روی سرزمین معینی زندگی می کنند، دارای شرایط لازم ملیت اند که عبارتند از، دارای پایتخت معینی بوده و تحت حاکمیت دولتی مستقل و خودی قرار دارند. دولتی که بنابه قوانین مصوبه نمایندگان آن ملت، به اداره و دفاع از آن سرزمین، جامعه و منافع آن موظف بوده و نمود تمایز فرد- فرد مردمان آن سرزمین از دیگران ( بیگانگان ) محسوب می شود. از این رو به نظر می رسد تولد مفهوم ملت و ملی ( در نسبت به آن )، با ظهور جامعه و یا ساختار سرمایه داری صنعتی و در نتیجه با تجلی انسان اقتصادی، جامعه سیاسی و مدنی دولت مدرن، همزمان و مترادف است.
از نظر محتوا ظهور یا بوجود آمدن “جامعه ملی” ناظر به برابری کامل حقوقی و انسانی همه افراد یک کشور است که معنی دقیق ولی کمال پذیر خود را نخست در اعلامیه استقلال آمریکا به قلم جفرسون و همکاران ( آدامز، فرانکلین، لی وینگستن و شرمن ) در سال 1776 یافت که همزمان با سال چاپ کتاب دوران سازثروت ملل” آدام اسمیت است. ولی تاثیر جهانی خود را مرهون انقلاب کببیر فرانسه (1789) و اعلامیه جهانی حقوق بشر منتج از آن می باشد.

این آزادی و برابری انسانی شهروندان در برابر قانون به تدریج در شرایط استقلال و آزادی و رشد ملل صنعتی ” اروپای غربی، ایالات متحده و سپس کانادا و استرالیا و زلاند نو” توسعه یافته و می یابد، و امروز در سطح واشل” جهانی ناظر به:

- برابری نژادی: در مفهوم “فنو تیپ” آن یعنی رنگ پوست و قیافه ظاهری: سفید و سیاه ، زرد و سرخ
- برابری تباری: شجره خانوادگی، تعلق ایلی یا قومی و اشرافیت ناظر به آن
- برابری دینی و ایدئولوژیک: که در اصطلاح غربی “لائیسیته” یعنی نه دینی یا غیر دینی گفته می شود و دولت و قانون و آموزش رسمی چنین کشوری نه مبلغ و نه برضد دین یا ایدئولوژی خاصی است. اعتقادات دینی یا سیاسی امریی است شخصی و آزاد.
- برابری جنسی: زن با مرد، در احراز همه مقامات با حقوق اجتماعی برابر هم به عنوان فرد شهروند برابر.

- برابری سیاسی و اجتماعی موجود در چهارچوب یک کشور و زیر یک پرچم ملی، با نمود بین المللی دولت خودی و تحت عنوان یک ملت واحد.
چنانکه مشهود است همبستگی ملی بیانگر نوع جدیدی از روابط آزاد و آگاهانه افراد، گروه ها و جوامع بشری است که با فراز و نشیب هائی جانشین همبستگی سنتی ( اعم از همبستگی قومی و یا همبستگی ایلی ) می شود و می دانیم که همبستگی قومی- سرزمینی و فرهنگی ( زبانی- دینی) نیز خود مرحله تکاملی و به منزله مرحله جانشینی برای همبستگی ایلی ( خونی- تباری) می باشد.

حاشیه نشینی و عدم آزادی قانونی و نبود برابری حقوقی بخشی از اهالی کشور به هر شکل و عنوان به معنی وجود نقص ذاتی در تکامل هویت ملی است. حاشیه نشینی و یا از خود بیگانگی بخشی از شهروندان، بیانگر آن است که هنوز درک درستی از مفهوم ملیت و هویت ملی جدید در میان رهبران و افراد جامعه وجود ندارد. از خود بیگانگی یعنی انکار هویت موجود و واقعی بخشی از مردم و جانشین کردن هویت خیالی و جعلی به جای آن.

بخش مهمی از جامعه بشری هم اکنون در مرحله همبستگی ملی قرار دارند. با گسترش ارتباطات و انقلاب دیجیتالی و انفورماتیک که بشریت پیشرفته مرحله صنعتی را پشت سر می گذارد، چشم انداز آینده ناظر به همبستگی دیگری است که می توان از آن به عنوان همبستگی انسانی و بشری به معنی عمیق کلمه یاد نمود. بشرطی که عقل بشری، عمق و وسعت بیشتری در آمیزش با مهر و عطوفت انسانی بیابد و از قید برتری طلبی، تعصبات و دگم های کور دینی و سیاسی ( ایلی- قومی- ملی ) بخصوص در جوامع صنعتی برهد.

5-1 تعریف ایرانیان:
ایرانیان از نظر “ملی” به معنی متولدین و ساکنین در ایران سیاسی کنونی و یا متولدین از پدر و مادر ( ویا: پدر یا مادر ) ایرانی هستند که ورقه هویت ( شناسنامه یا گذرنامه ) ایرانی داشته و خود را ایرانی بشناسند و بشناسانند. در این معنی ایرانی در برگیرنده همه کشور- وندان (3) اعم از( ایل وندان، ده وندان یا شهروندان ) ایرانی با تمام خصوصیات مختلف ایلی- تباری، قومی- سرزمینی، زبانی- دینی وبالاخره طبقاتی- عقیدتی است و به همین دلیل ربطی به تعریف ها و موارد زیر- که به دوران سنتی و حتی ماقبل تاریخی ( اسطوره ای ) متعلق اند- ندارد. اهم این تعاریف نادرست بدین قرار است:

الف - تعریف “نامه تنسر”(4) که ایرانی را به معنی خاضع و تسلیم ( به شاه و دین ) معنی می کند و ایران را “بلاد الخاضعین” یعنی کشور سرسپردگان معنی می کند.
ب - اصطلاح “دینی - اوستائی” مربوط به ایل و سپس معطوف به قوم اسطوره ایایر” و سرزمین یا شهر (کشور) اسطوره ای ” ائیرانوویجه “، که بنوشته یسناها (5) و بخصوص وندیداد (6) سرزمین و کشور نیکی که ” اهور مزدا آفریده ” بوده است. زمان تاریخی، مکان جغرافیایی و خود قوم ” ایر” هنوز از نظر علمی و تاریخی شناخته شده نیست و لذا هر سه اسطوره ای هستند.

پ - اصطلاح ایلی ( تباری- اسطوره ای ) سلم، تور و ایرج که به اسطوره و میتولوژی مشترک هند و ایرانی تعلق دارد و به دوران ایلی آنها متعلق است - سریمه: سرم یا سام (7)، توئیریه: تور (8)، ائریه یا ایریا: ایرج (9) - بعد ها این سه قوم را به فرد اسطوره ای مبدل کرده و فرزندان ثرئتون ( فریدون ) (10) در سانسکریت تریتا (11) قلمداد نمودند. (12)

ت - افسانه نژاد ” پاک” آریائی در برابر (لابد) نژادهای “ناپاک” دیگر. این نظریه به طرح عوامانه و ضد انسانی و ضد ملی مفهوم قرن هیجده – نوزدهمینژاد” متکی است و تبار اسطوره ای و گاه تکلم به یک زبان را با نژاد یکی می گیرد. می دانیم از نظر ظاهری یا فنوتیپ،” نژاد سفید” در برگیرنده ایلات و اقوام و ملل تحلیلی ( آریائی) زبان، قالبی (سامی) زبان و التصاقی (ترک) زبان است. (13) همچنانکه نژاد زرد ( به عنوان مقوله فنوتیپ: ظاهری نژاد ) هم در برگیرنده ایلات و اقوام و ملل متکلم به زبانهای تحلیلی ( آریائی ) مانند هزاره های افغانستان، مردم تاجیکستان چین و بخشی از اهالی جمهوری تاجیکستان و دیگر فارسی زبانان آسیای میانه و ایران است، همچنین قسمتی از ایلات، اقوام و ملل ترکی زبان آسیای میانه، ایران و ترکیه را نیز شامل می شود.

از نظر ژنوتیپ یعنی مفهوم علمی و واقعی نژاد، تاکنون هیچگونه تحقیقی علمی و جدی در مقوله ژنتیک بر روی آسیدهای آمینه ژن های کروموزوم های ساکنین مختلف ایران انجام نشده است. لذا سخن گفتن از آن بنابه منطق علمی
(ریاضی)، نه درست است و نه نادرست، بلکه ادعائی است بی معنی که دکاندادران سیاسی بیگانه و خودی از آن بهره گرفته و می گیرند و همواره ساده دلان فریب خورده و خود باخته، هیزم بیار آتش بیداد آن می باشند.

ث - بالاخره اصطلاح “ژئوپولیتیک” زبان های “هند و اروپائی” و بخصوص متکلمین به زبان فارسی (15) نیز در تعریف “ملت ایران” و هویت “ملی ایرانیان” نمی تواند مورد تکیه قرار گیرد. زیرا صرفنظر از نادرستی و عدم صحت این اصطلاح برای امروز - چنانکه خواهیم دید - هویت ملی برخلاف هویت قومی و یا هویت ایلی، وابسته به مقوله دین و یا زبان یا تبار و اسطوره نیست و با تعدد یا تغییر آنها بنابه منافع ملی پابرجا می ماند. مثال های هندوستان ( مهد اصلی اقوام متکلم به زبان های تحلیلی )، پاکستان و مالزی، با تغییر زبان مشترک ملی شان از یکسو و سوئیس و کانادا با تعدد زبان ملی شان از سوی دیگر، می توانند به عنوان نمونه هایی جهت اثبات عدم وابستگی هویت ملی مدرن ( سرمایه داری صنعتی ) به مقوله زبان خاطر نشان شوند. بعلاوه مرز فرهنگی زبان فارسی، هم دربرگیرنده ملیت های غیر ایرانی نظیر افغان ها، تاجیک ها و … است و هم شامل ایرانیانی که زبان مادری شان فارسی نمی باشد.

با قبول “تکلم به زبان فارسی مترادف با داشتن هویت ایرانی است” (15) بایستی همه فارسی ندان های ایرانی را کشوروندان درجه دومی پنداشت که حاشیه نشین بوده و هنوز “هویت ایرانی” کامل را که تکلم به زبان فارسی و فراموش کردن زبان مادری شان است احراز نکرده اند(!). نتیجه اینکه تکلم به زبان فارسی نظیر اعتقاد دینی ( به اسلام یا شیعه دوازده امامی ) یا تعلق به نژاد و تبار موهوم و اسطوره ای ( آریایی ) جنبه ایجابی یا سلبی در تعریف ایرانیان وهویت ملی آنان ندارد و نمی توان تعریف جامع و مانعی با تکیه بر تکلم به زبان فارسی برای ایرانیان بدست داد. همچنانکه بر اساس دین و اعتقاد سیاسی یا تبار و نژاد ادعائی امکان ارائه تعریف جامع و مانع از ایرانیان و هویت ملی آنان ممکن نیست.

رابطه هویت ملی با تحول نسبت طبقاتی و تحویل طبقه ای به طبقه دیگر در شرایط کنونی تغییری در اساس ساختار و سیستم سرمایه داری و نیز هویت ملی پدید نمی آورد ولی به شهادت تاریخ هویت ملی مدرن با ظهور و سلطه یا توسعه سه طبقه اصلی سیستم سرمایه داری همراه بود، این سه طبقه عبارتند از:

- سرمایه داران ( اعم از مالی و بانکی، صنعتی و کشاورزی که از دل سرمایه داری تجاری و استعماری سربرآوردند): که انقلاب صنعتی انگلستان، انقلاب کبیر سیاسی فرانسه و توسعه استعماری این دو کشور خواست و یا دست ساخت این طبقه بود.
- کارگران صنعتی و کشاورزی مدرن: که انقلاب کارگری آلمان، کمون پاریس و انقلاب های کمونیستی بعدی و تمام اعتصابات کارگری که تا به امروز ادامه دارد، نشانه تاریخی و اجتماعی این طبقه است.
- سرویس: شامل اطباء، مهندسین و کارمندان ادارات و شرکت ها در معنی طبقه متوسط جدید که گاه از حاکمیت آنها به عنوان بوروکراسی نامبرده می شود.
ظهور و توسعه این سه طبقه با محو و یا تحلیل طبقات و به عبارت صحیح تر سلسله مراتب اجتماعی ماقبل سرمایه داری مترادف بود، ( اشراف، نجبا، فئودال ها و روحانیون صاحب زمین و نیز رعیت ها و خوش نشین ها و سروها و زارعین سنتی و …)

1- کلیات سعدی، باهتمام بهمن خلیفه بناروانی
2- میزرا فتحعلی آخوندزاده، 1364 ه. ش، مکتوبات مقدمه و تصحیح و تجدید نظر از م. صبحدم ( محمد جعفر محجوب ) انتشارات مرد امروز- آلمان ( ص 204 )
3- کشوروندان اصطلاحی است که من در رابطه با ساختار سنتی جامعه ایران که از دوره ایلام تاکنون پابرجا مانده است، وضع و باصطلاح جعل کرده ام، که دربرگیرنده ایل وندان، ده وندان و شهروندان ایرانی است که در مثلث همزیست ( ایل، ده و شهر) در هر ناحیه ( استان ) از ممالک محروسه ایران، ساختار سنتی ایران را بوجود آورده است.
4- تنسر- ( نامه تنسر به گشئسب ) 1354، چاپ اول: 1311، تصحیح مجتبی مینوی، چاپ خوارزمی – تهران ( ص 74 و 173 )
5- یسنا ( اوستا ) – جلد اول 2536 شاهنشاهی ( 1356 ه. ش ) گزارش پورداودابراهیم. انتشارات دانشگاه تهران- چاپ سوم شماره 1596 ( شماره مسلسل 1971 ) پاره 14
در مورد فریدون و سه فرزندش نیز رجوع کنید به دینکرد کتاب هشتم – فصل دوازدهم فقره 9 و همچنین مهرداد بهار 1362 پژوهشی در اساطیر ایرانمهرداد بهار (1362) – پاره نخست – انتشارات طوس، شماره 249، ( ص ، 145،143، 140) به نقل از بند هش (فصل 31بند 9-14 )
6- اوستا 1370 (کهنترین سرودهای ایرانیان)، گزارش و پژوهش جلیل دوست خواه، انتشارات مروارید، جلد دوم(فرگرد نخست پاره 2- 3، فرگرد دوم پاره 21)
Sairma7-
Turia8-
Airia9-
Thraetaona10-
Trita11-
12- مراجعه شود به “بند هشن

13- ارجاع زبان ها به تبار اسطوره ای ( آریائی - سامی ) نظیر بیان جغرافیایی ( ژئوپولیتیک ) آنها ( هند و اروپائی یا اورال آلتائیک ) جنبه علمی ندارد و درست تر ان است آنها را بنابه ساختار دستوری شان بنامیم: زبان های تحلیلی بجای زبان های “آریائی” و هند و اروپائی، زبان های قالبی یا تصریفی بجای زبان های “سامی”، و زبان های پسوندی یا پیوندی یا التصاقی بجای زبان های “اورال آلتائی”: آزیانیک و قفقازی.
14- ناتل خانلری – پرویز 1361 “زبانشناسی و زبان فارسی” انتشارات طوس شماره 224- تهران (ص 175)
15- مراجعه شود به ضمیمه شماره (1

 

+ یازیلمیش جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 3:56  يازان قوشاچاي بالاسي   | 

                                               

 

لزوم درك احترام متقابل و تلاش در راستاي همزيستي مسالمت آميز و عادلانه در كشورهاي كثيرالمله، فاكتور بسيار مهمي است براي اجتناب از تنش هاي زيانبار و خطرناكي كه ممكن است فاجعه ها در بطن خود بپروراند. روشنفكران دلسوز و متعهد وظيفه بس خطير در جلوگيري از اين تنش هاي احتمالي بر عهده دارند. در اين راستا روشنگري به موقع و مقابله غيرفيزيكي منطقي با افراط گرايان قومي، مي تواند كمك شاياني به آرامش و آسايش و همزيستي اقوام همجوار بنمايد؛ چرا كه محصول اعمال تندروان ـ از هر قومي كه باشند ـ خواسته و ناخواسته نفاق افكني است و اين با روح آزادي و آزادگي انسان منافات دارد، مراجعه به خاطرات گذشته و كنكاش زواياي تاريك دوران ناآگاهي و بي خبري، دست امروزمان را نمي گيرد. ساختن بناي باشكوه خوشبختي فردايمان نياز به مصالح و لوازم جديد و امروزي دارد كه بايد با هم تدارك آن را ديد ما قبل از اينكه فارس، عرب، ترك، كرد و .... باشيم، همگي انسانيم و با اشتراكات فراوان. بياييد براي تحكيم و تكريم پيوستگي شاديهامان را شريك باشيم و غمهايمان را نيز. ـ مه هاباد ـ 
 
 
بسيار انديشيده ام و در هر انديشيدن نيز به آني رسيده ام كه لزوماً بايست مي رسيدم و آن پي بردن به اصل بديهي در زيستن است. هر چه انديشيدم برايم بيشتر سوال برانگيز شد اينكه آدمي در اين كشور اعم از ترك، كرد، لر و فارس، سني، شيعه چرا بايد نتواند به گفتگو و تفاهم و دركي متقابل از خويشتن و ديگري دست يابد. مگر زيستن حق طبيعي و بديهي هر آدمي نيست كه بر روي اين خاك و در اين عالم زندگي كند؟ مگر اين سوال از بداهتي كافي برخوردار نيست؟ به قول استاد سعيد نفيسي بحث از بديهيات خود آيا كار ديوانگان نيست؟ اما واقعيت امر اين است كه بسياري هنوز از درك ساده ترين امور بديهي نيز محروم شده و يا خود را محروم كرده اند. هنوز در سده بيست و يك، عصر انفجار اطلاعات و داده هاي اطلاعاتي و عصر فضا و فناوري، عصر فروريختن ايدئولوژي هاي كاذب، بيمار و مسموماني. كه جز خويشتن نمي بيند و نمي شناسند، عصري كه در آن علم هستند به وضوح خود را بر تمام جنبه هاي زيستي آدمي تحميل مي كند و فرهنگ، ادب، هنر و فلسفه و حتي خوابيدن و بيدار شدن او را روايتي از علم و متدهاي علمي مي پيچد. هستند كساني و انديشه هايي و ايدئولوژيهايي كه دريغا و درد با فرسخ ها و فرسنگ ها فاصله از آنچه كه هست و بايست باشد در دام ارتجاعي ترين بينش هاي ضد انساني و ضد بشري گرفتار آمده اند و اين گرفتار آمدن دو گزينه بيش نيست: يا خود به پاي خويشتن خود را در تور منيت و نخوت گرفتار آورده اند يا ديگران را. به هر حال از هر قماشي كه باشند، آنها را طعمه خود پنداشته و به صيدشان نشسته اند.
 
ترك ها و كردها اما در تاريخ بس طولاني خويش، سال ها و سده ها با خوشي و شادماني و سرفرازي در كنار هم زيسته اند آنها بي آنكه قانوني مصوب يا سربازاني از سوي سازمان هاي حافظ صلح بالاي سرشان باشد تنها به ياري وجدان خويش ـ بزرگ ترين قانون در خور احترام ـ فرصت و رخصت نداده اند كه خون از دماغ كسي به بيگناهي ريخته شود، سر كسي شكسته شود، خانه همسايه اي بر سرش ويران شود يا كودك همنوع اش بي سرپرست بماند. بنگريد به تاريخي مشترك كه پشت سر نهاده ايم؛ اگر از يكي دو مورد شرم آور كه جاي تأمل بسيار دارد و به يقين محصول مشترك دو ناآگاهي يا بهتر بگويم دو سادگي محض بوده است، نمي توان مورد ديگري را دال بر خشونت ورز بودن كرد يا ترك در اين ديار ارايه داد. اگر كردي بوده است و شمشير به دست و بوي خون مشامش را نوازيده است، در عوض شاعران شوريده ملت كرد از عمق فاجعه اي كه گرفتارش آمده است، ناليده اند. از سوي ديگر مگر ما ترك ها امثال آن شخص كم داشته ايم؟ بنگريم به تاريخ تركان و گرفتاريهاي آنان از زماني كه بناي فرمانروايي سامانيان را سرداران ترك تبار چون بكتوزون و البتكين سست كردند و البتكين و فرزندانش بر خرابه بخشي از پادشاهي سامانيان سلسله شاهان غزنوي را بنياد نهادند شروع كنيد و بيابيد تا دوران قاجار آيا در اين دوره بس طولاني كه ترك ها بخش وسيعي از ايران را تحت حكومت خود داشتند. در حق خويشتن كم ظلم و جنايت كردند؟ سوال بنده اين است ايلغار مغول كار سركوب گسترده خود را با چه كسي آغاز كرد؟ به راستي تركان اويغور قراختايي و كاشغر و ختن را چه كسي از دم تيغ گذارند؟ ستيز ديرپاي مغولان از همان آغاز با كيست؟ مگر حكومت اتابكان سلجوقي را سپاهيان هلاكو از دم تيغ نگذراندند؟ جنگ آق قويونلو و قره قويونلوها كه هر دو طايفه اي از ترك ها بودند با چه كسي بود؟ به صفويه بنگريم كه جد اندر جد ترك بودند اما در كشتن ساير ترك ها از هيچ گونه جنايتي دريغ نكردند. مگر شاه عباس ترك نبود كه چشم مردمان قره باغ و گنجه درآورد؟ قربانيان تيغ تيز تركان صفوي چه كساني بودند؟ به راستي چه كسي چشم از حدقه مردم گرجستان تيسفون و قره باغ در مي آورد؟ اگر اعمال فلان كرد بد است كه بد است و سخيف، بي شك يكه تازي شاهان صفوي و جنگ عثماني و كشته شدن چهل هزار ترك در چالدران نيز بد است و سخيف. اگر به تفسير برخي اين كرد در آذربايجان دست به قتل عام زده است، صفويه و قارجايه و غزها و تاتار كمتر از اين دريغ نكرده اند. اگر قرار است عذرخواهي شود و از هرآنچه كه ديگران در حق ما مرتكب شده اند، بايد بنشينيم و تا آخر عمر خود مدام پوزش بطلبيم، آن هم به خاطر كارهايي كه نكرده ايم و بزرگتران ناآگاه دست كم ساده لوح در حق ما انجام داده اند. به راستي چه لزومي دارد ملت كرد، امروزه تاوان تصميم شتابزده ناآگاهانه يك سده قبل فردي را بدهد كه به هزاران بوده اند در ميان ما و ما در عدم آگاهيشان و بيسواديشان شكي به دل راه نمي دهيم. مگر تاريخ ايران غير از خشونت و ستيز است؟ مگر اصلاً خود جهان بري از اين است! از دنيا بگذريم و بنگريم به همين تاريخ كشور خود، برگي از تاريخ ايران پيدا كنيد كه به خون خشم و نفرت و پدركشي و پسركشي و برادركشي و روشنفكركشي و نخبه كشي آغشته نباشد. به قول شفيعي كدكني «چون نيك بنگري كتيبه در كتيبه پاي وحش است».
 
اگر قرار است عذرخواهي شود چه كسي بايد از چه كساني عذرخواهي كند؟ اگر قرار است ملت كرد تاوان اعمالي را بدهد كه برخي دوستان ترك مصر بر آن هستند، در اين صورت تاوان كشتار آقا محمدخان قاجار در تفليس و كشتار شاه عباس صفوي را چه كساني بايد پرداخت كنند؟
 
بدبختي بزرگ ما اين است تاريخ نخوانده ايم! اگر تاريخ مي خوانديم قطعاً مي فهميديم كه چه شب ها مادرانمان ناليده اند از دست خودي و غيرخودي و از دست كارهاي بيخودشان كه تا اعماق جان اين مردم بيگناه رخنه كرده است.
 
البته تلاش من براي ايجاد همدلي و صميميت از فراز سياست نيست و يا از سر مصلحت بيني سياسي، بلكه محصول نگرشي روشنفكرانه است كه با آن سعي كردم خودم را تربيت كنم. روشنفكران بايد ياد بگيرند انديشيدن را تمرين كنند.
 
اگر اين همه تلاش را كه وقف قبيله گرايي، منيت خواهي جمعي (ناسيوناليسم) كرده ايم صرف كار بر روي شان انساني مي كرديم امروز اينجا نبوديم كه هستيم. فردي كه پايبند 'من' است 'ديگري' را نخواهد ديد و ملتي كه پايبند 'خود' است 'ديگري' را نخواهد شناخت. و بي شناخت ديگري ارتباط ميسور نخواهد شد و اين عدم توانايي در برقراري ارتباط با ديگران خود مقدمه اي بر انزواي قبيله ي ما نبوده است آيا اين چپركشي و حصاركشي به دور خود ناشي از يك بيماري جمعي به نام پارانويا نيست؟ هست و صد البته هم هست. در مقابل با اين انديشه تفاهم و صميميت در ارتباط است. كه حالي از سلامت ديد شناخت و منطق صحيح زيستن است. چرا ما ياد نگرفته ايم همديگر را به حضور پذيريم و چرا تمام تلاش خود را صرف اين مي كنيم تا ديگري را به هر حال از خويشتن طرد كنيم و رو مي دهيم، و اين البته خاص قوم كرد يا ترك نيست. زنده ياد محمد مختاري در كتاب نفي حضور ديگري مي نويسد: « در جوامع استبدادي، استعمارزده با تاريخ استبداد كهن نمي توان تنها يك گروه با يك نقش اجتماعي را مبتلا به ابتلايي دانست و بقيه را مصون انگاشت. اگر كيش شخصيت است تنها در يك گروه نيست. اگر نفي حضور ديگري است مختص يك گروه نيست، اصل درد همگاني است. جامعه ما چندان گرفتاري در بيماري اجتماعي و فرهنگي دارد كه روشنفكرش نيز نمي تواند چيزي به كلي جدا از آن مانده باشد اين ذهن و عين در خور همند».
 
و باز در صفحه 166 آن كتاب مي نويسد: « از هر زاويه كه بر نفي حضور ديگري بنگريم درمي يابم كه نفي و دفع ديگري پي آمدي از آن اصل «شبان ـ رمگي» است. نشان ناباوري به آزادي و حق برابري انسانهاست. عارضه اي ناريخي است كه تا كنون جامعه در روابط ما را چنين دستخوش نابساماني كرده است. ما با كمترين اختلاف به تضاد و ستيز مي رسيم. اين شيوه نفي انسان است نه جذب او.' از درون چنين گرايش من محورانه اي است كه همه چيز از طرد و لعن و نفرين و نفي و حذف ذهني و فيزيكي آدمي سر بر مي آورد، گويي احكام از پيش صادر شده است. همه ما قاضي بالقوه هستي و شخصيت ديگران هستيم آنچه مهم است قدرت اجرا است كه گاه هست و گاه نيست و از همين رو بوده است كه براي ده درصد اختلاف نيز به قول مختاري از بريدن سر يكديگر ابا نكرده ايم.
 
پس مي بينيم كه اين نفي حضور ديگري اعم از شيعه يا ترك، سني يا كرد ريشه در جان و دل ما دارد. تا اعماق انديشه هايي كه به ندرت داريم و تا جان عواطف بي شماري رسوخ كرده است و زدودن آن بس دشوار است. براي گريز و اجتناب از اين دام و از اين بيماري مهلك بايد از خويشتن شروع كنيم نقطه عزيمت و آغاز همينجاست. بايد ياد بگيريم انسان باشيم و انساني عمل كنيم. مبناي تصميمات خود را نه بر اساس منيت، ايدئولوژي، ناسيوناليسم كور كه بر اساس انسان و اصل انسانيت و اومانيسم قرار دهيم. اگر آزادي خوب است بگذار براي همه باشد و همه از آن بهره مند شوند و اگر جنگ و خونريزي بد است و عملي سخيف و سزاوار سرزنش، بگذاريد همه شرمسار باشيم و سرافكنده از آن چه كرده ايم.
 
دومين موردي كه به كرات از سوي روشنفكران ترك و كرد اين ديار بر آن تأكيد مي شود فاجعه اي است كه در اين ديار اتفاق افتاد، فاجعه اي كه در نقده روي داد. همه همديگر را متهم مي كنيم اما بايد قبول كنيم در پيدايش اين فاجعه همه دخيل هستيم و همه مقصر. فاجعه نقده عفونتي بود كه پديد آمد. به هر حال رفتن به گذشته و ماندن در آن خود مايه شرمندگي است. ننگي است كه شرمساري آن خود كمتر از آن چرك تاريخي نخواهد بود.
 
گروهي امروز متر به دست گرفته و در روي نقشه به مساحي مشغولند. آنها دل به اباطل بسته اند و به جنگ ناممكن ها رفته اند زمان خود، آنها را تنبيه خواهد كرد. دكارت راست مي گفت كه زمان آنهايي را كه متناسب با آن حركت نمي كنند تنبيه خواهد كرد. روزي آن يكي نشسته در شيكاگو، مست از باده اسكاتلند و ياوه هايي يك قرن پيش، كردستان را آذربايجان مي كند و روزي اين يكي از كردستان عراق سخن گفته و نقشه كردستان بزرگ به چاپ مي سپارد. با اينها بايد گفت و پرسيد؛ بلاهت آدمي را آيا پاياني هست!! كردها و ترك ها در اين شرايط حساس كه مام ميهن گيسو مي درد و در اين شرايط حساس بايستي از درك اوليه اين نكته غافل نباشد كه بسياري با هياهوي پوچ بر سر هيچ در پي داغدار كردن دوباره مادران هستند.
 
صدام حسين كردها را علف هرز خطاب مي كرد كه باغ زيباي پان عربيزم وي را آلوده كرده بودند و بايد وجين مي شدند. نتيجه چه شد؟ جز كشتار مردم بيگناه كرد و آواره و دربدركردن هزاران تن از اين مردم. اگر امروز به صدام حسين لعنت مي فرستيم نبايد چون او بينديشيم. پان عربيزم و هر پان ديگري جز ستيز با انسان و اصل انسانيت نيست. مايه خفت و سرافكندگي است كه جز عده اي بيمار و ساديست و رواني در پي بنياد آن نيستند. مگذاريد ديگر بار گرفتار اين هرزه هوس ها بشويم.
 
پس تمناي من براي آغازيدن فصلي جديد در درك متقابل را احترام به انسان كه خود غايت است آنقدر پيچيده و غامض براي درك شدن نخواهد بود. كردها و ترك ها اينك بي آنكه لزومي به بازگذشت به گذشته باشند، بايد مرحله نويني از همزيستي مسالمت آميز و انسان زيستي را بدور از هرگونه تعصب بر پايه آموزه هاي حقوق بشر بنيان نهند و از تكيه بر پايه هاي لرزان و استدلال هاي چوبين بپرهيزند و اين زيستن بر اساس آموزه هاي گرانقدر حقوق بشر را كه تلاش در خور ستايش آدمي در تاريخ است پاس خواهيم داشت و به افسانه انسان، تنها خواهيم خنديد. شما چطور؟
 
 
ما تنها به سوي هدف نخواهيم رفت
 
دو به دو ميرويم
 
چون دو به دو همديگر را مي شناسيم
 
همه همديگر را خواهيم شناخت
 
ما همديگر را دوست خواهيم داشت
 
و فرزندان ما
 
به افسانه انسان تنها
 
خواهند خنديد 'پل الوار'
 
مدير مساوي با نظام نيست
 
 
عبدالله جواهري ـ سنندج
 
 
هزاره سوم عصر مبادله، مراوده و رسانه است. چنان جهان بي انتهاي ديروز را كوچك و فاصله ها را كوتاه كرده است. قطعاً رفاه، امنيت، آسايش، آرامش و برخورداري و حق انتخاب مردم از ديد مردم قليل نقاط دنيا پنهان نمي ماند.
 
در حاليكه ظرفيت، شرايط و عوامل براي توليد، اشتغال و كسب درآمد و رفاه در غرب كشور فراهم است و شاخصي منفي غير از عدم مديريت، ناهماهنگي، نگاه متعصبانه تنگ نظرانه وجود ندارد در استان كردستان شاخص براي ايلام، كرمانشاه و آذربايجان غربي حدود هفت درصد آب، شش درصد زمينهاي زراعي كشور براي 7 درصد مساحت و 2/2 جمعيت كشور را بدون تنشهاي محيطي لازم التعديل كم پتانسيل و ظرفيتي نيست خيلي از كشورهاي اروپايي و آسيايي با همين مساحت و شرايط صادركننده هستند حتي به كشور خودمان. اما كماكان بيكاري، نداري، مهاجرت پي اشتغال، ياس و درماندگي خوره جان مردم شهر و روستا، باسواد و بيسواد پير و جوان و زن و مرد شده و شكل اپيدمي به خود گرفته و سوژه بحث هر جمع شده است.
 
مديران ما در چنين وضعي با متانت تصنعي نگاه در دوردستها دارند و با آرامش خيال و آرايش كامل در پوشش ماشينهاي مدل بالاي دولتي با شيشه نيمه دودي بالاكشيده و مطمئن از حمايت از كنار مردم ميگذرند. به اداره شان كه مي روي ابهت مديريت را نه در مديريت بلكه در دكوراسيون خيركننده سالنهايي با درب پوشيده در مشمع با مبلماني بزرگ، ميزي بيضي و صندلي هاي گران و گردان و منشي و پيش خدمت!! و تابلوي بدون هماهنگي با... وارد نشويد به نمايش گذاشته اند. اگر همكاري يا شهروندي يا دردمندي با ديدي منتقدانه، اصلاح گرايانه وارد كريدر در آنها مي شود خود را در كنار مردي خندان مي يابد كه چنان با اعتماد به نفس و مهارت و صلابت تصنعي با پشتوانه اي نامرئي حرافي و با جملاتي از پيش حفظ كرده و تكراري از گذشته ملال آور حالاي روبراه و آينده اي بسان بهار خبر ميكند و خسران اسلاف و كاركرد مناسب خود را بر شمرده و اعداد و ارقامي را ارائه مي دهد كه يا وجود ندارد يا زمينه تحصيل و ظهورشان نيست و منتقد مصلح پيامدار را به درك جايگاه خود و او و ابتدا و انتهاي چنين بينشهايي جلب و پذيرش را نشانه ضعف خود كه برابر با ناكارآمدي دستگاه و دولت و ناكارآمدي دستگاه و دولت را نشانه ناكارآمدي نظام كه مسرت بخش دشمن و خوراك تبليغات رسانه هاي بيگانه جلوه مي دهد؛ كه منتقد مصلح پيامدار بقا را در آنجا به لقا بخشده و خود را از ميدان زير رگبار مدير مدبر!! مي رهاند . در غياب گوش شنوا و چشم بيناي مديران به مطبوعات و جمعيت تغيير سو ميدهد و مردم بهترين فرودگاه براي آرا و نظرات او كه ميوه اش آزادي، فراواني، رفاه، تنوع و امنيت است مي شوند.
 
چنين منتقد مصلحي كسي نيست جز پدري كه درمانده و ناتوان از خواست برحق بچه اش كه شب پيش بعد از جر و بحث فراوان، درب چوبي اتاقشان را چنان با تندي و به سختي بهم كوبيده كه صدايش از تيغه هاي ده سانتي ده خانه آن طرف تر هم شنيده و به اميد رسيدن قدم در تاريكي سياهي شب نهاده و نه لابه پدر و نه تمناي مادر جلودارش نيست و اين وضع را اكثر پدران و مادراني كه موهاي گيجگاهشان سفيد شده، دارند.

+ یازیلمیش جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 3:49  يازان قوشاچاي بالاسي   | 


 
 
زبان مادری پديده بيرونی نيست. انسان با زبانش زاده می‌شود، در زبانش سير می‌کند و در حريم زبانی خود تنفس می کند، رشد می‌کند و می‌ميرد. زبان هر ملتی ظرف حضور آن ملت در کره خاکی است.
 
 •
با توجه به پيوندی که زبان با تفکر دارد و زبان يک مقوله کمپلکس است که منبع انديشه، ظرف احساسات هر فرد يا ملتی است، هرگونه ناديده گرفتن و يا کم اهميت دادن به زبان مادری ملتی نوعی کشتن تفکر و سرکوب هويت و تضييع موجوديت و مدنيت فرد يا ملت است.
 
 
زبان مادری پديده بيرونی نيست. انسان با زبانش زاده می‌شود، در زبانش سير می‌کند و در حريم زبانی خود تنفس می کند، رشد می‌کند و می‌ميرد. زبان هر ملتی ظرف حضور آن ملت در کره خاکی است. يعنی اينکه برای شناخت ملتی بايد زبان او را شناخت"
 
 


به عام‌ترين تعاريف انسان را موجودی می‌شناسند که انديشه می‌کند و انديشه و پردازش فکر خود را از طريق زبان به ديگران منتقل منمايد. زبان به عنوان ابزار اصلی تفکر در تبيين هويت هر فرد و يا هر ملتی نقش اول اهميت را ايفا می‌کند. در واقع زبان ظرف و مظروف انديشه‌هاست و اين زبان در اشکال متنوع کتبی، شفاهی و فولکلور بروی زمين جاری می‌گردد و نقش فرد يا ملتی را در ادوار مختلف تاريخی و در ازمنه متفاوت به ديگران و نسل‌های بعدی تصوير می‌کند.
 
 
زبان مادری اولين دارايی ذيقيمت هر انسان و هر ملتی است که کيستی و حضور انسان و يا مليتی را بروی سياره زمين به رسميت می‌شناسد. با توجه به اين اصل مسلم زبان شناسی اجتماعی که زبان جوهر انديشه آدمی است، که زبان تنها قراردادهای بی جان و کدها و رمزگان مرده نيست، بلکه زبان با مجموعه ساختار و محتوايش ترنم کننده خلاقيت‌های انديشگی و فکری انسان‌هاست، می‌توان به راحتی و سهولت اشاره نمود که در خصلت شناسی جوامع بشری، بويژه در جهان بهم تنيده کنونی، شخصيت، خصايص و کاراکتر فردی و ملتی را از طريق هويت زبانی او می‌شناسند.
 
 
هرچه بشر حرکت زبان ملتی آزاد و صلح آميز باشد و هرچه اين زبان بتواند در قالب آحاد ملتی با فراغ بال و آسودگی تنفس کند، بيافريند، آن فرد يا ملت در سير زندگی و در مسير تاريخ و در گذرگاه زمان مهر خود را بر تاريخ می کوبند و به حيات خود ادامه می دهند. جايگاه زبان مادری در شناخت ويژگی‌های ملتی از اين اهميت برخوردار است که اين زبان از طريق توارث بازتاب دهنده و منتقل کننده ساختار انسان شناسانه هر مليتی در کره زمين است و بهمين سبب پاسداری از زبان‌های موجود در جهان به يکی از وظايف عمده سازمان ملل تبديل شده است. اهميت اختصاص روزی به عنوان همايش جهانی بزرگداشت زبان مادری از طرف يونيسف از اين اصل ريشه گرفته که اقتصاد گلوبال و زبان‌های مسلط کنونی موجوديت زبان‌های به حاشيه رانده شده را تهديد می‌کند.
 
 
در مبحث هويت شناسی و شناخت انسان زبان مادری جايگاه اول را اشغال می‌کند. زبان مادری و تسلط به آن نوعی قدرت روحی و روانی به انسان می‌بخشد و زمانی که زبان مادری به زبان اصلی آموزش، پداگوژی، زبان هنر و ادب و زبان زندگی ملتی تبديل شود، آن ملت در تببين آرزوها، در ارايه خلاقيت ها و نوآوری‌ها و در ثبت و تحکيم هويت تاريخی خويش موفق می‌شود و پيش می‌رود.
 
 
با توجه به پيوندی که زبان با تفکر دارد و زبان يک مقوله کمپلکس است که منبع انديشه، ظرف احساسات هر فرد يا ملتی است، هرگونه ناديده گرفتن و يا کم اهميت دادن به زبان مادری ملتی نوعی کشتن تفکر و سرکوب هويت و تضييع موجوديت و مدنيت فرد يا همان ملتی است که اين امر، بديهی است تاريخ تمدن بشری را نيز به طريقی می‌آزارد.
 
 
برای درک بيشتر موقعيت زبان مادری و جايگاه آن در جامعه بشری ملتی را در نظر بگيريد که در يک جامعه چند فرهنگی زندگی می‌کند و زبان، اين سند گواهی دهنده موجوديت آن ملت در حاشيه قرار گرفته باشد. يعنی بنا به تصميمات قدرتمداران، غير رسمی و مهجور و واپس مانده قلمداد شده باشد. در اين وضعيت، می‌توانيد درک کنيد که اين ملت چهره تاريخی خود را در آيينه زمان چگونه بايد منعکس کند و بازتاب نمايد. با توجه به اين اصل که انسان در زبان زندگی می‌کند و حتی لهجه‌های متفاوت زبانی خود نوعی نموداری از شيوه‌های زيستی، معيشتی، تاريخی، فرهنگی، اقتصادی و سياسی است، غير رسمی و يا ممنوع ماندن شخصيت زبانی يک ملت در واقع به نوعی خاموش کردن چراغ انديشه و کشتن هويت و معدوم کردن حضور زنده، فعال و بشاش آن فرد يا ملت است. زبان با ما زاده شده است بی آنکه بخواهيم آن را ياد بگيريم. زبان مادری که از طريق شير مادر و پيوندهای ژنتيک در انسانی زاده می‌شود، تنها ابزار گفتگو نيست. زبان مادری وسيله بيرونی نيست که فرد آن را ياد می‌گيرد، زبان مادری زبان خارجی نيست که برای فرد بيگانه باشد، زبان مادری ظرف وجودی هر ملتی است که ملت در آن زاده شده و رشد می‌کند. زبان مادری در جز جز پيکره آدمی نهفته است، واژه‌ها، اصوات، هجاها نوع معانی همه و همه با انسان زاده می‌شود. لذا بهتر است ما هم همصدا با گادامر، زبان شناس معروف و مشهور لهستانی بگوييم «زبان همچون جهان هردو بيش از ما وجود داشته‌اند و ما در آن‌ها زاده می‌شويم، هيچ يک تازه نيستند.» گادامر در مقاله مهم خويش تحت عنوان «انسان و زبان» (۱۹۶۶) موقعيت زبان و جايگاه آن را چنين توضيح می‌دهد:
 
 
"درک اين نکته که افق امروز بدون افق گذشته وجود ندارد، به معنای پذيرش اين نکته است که زبان در حکم علامت يا مهر گذشته بر امروز است، به بيان ديگر زبان زندگی گذشته در زمان حاضر است. از آنجا که افق انديشه‌های ما در زبانی که به کار می‌بريم بازتاب می‌يابد، پس ما همواره جهان خود را در زبان، و به شکلی زبان گونه باز می‌يابيم و باز می‌شناسيم. واژه و ايژه «عينی يا حقيقی» زبان و واقعيت از يکديگر جدايی ناپذيرند و محدوديت‌های دانش ما، همان محدوديت های زبانی است که از آن استفاده می‌کنيم. ما رابطه‌ای فراسوی زبان خود با جهان نداريم که سپس آن را به ياری «ابزار» زبان بيان کنيم، جهان ما همين زبان است «زبان به هيچ روی ابزار يا وسيله نيست، ماهيت ابزار جز اين نيست که پس از استفاده و کاربردش کنارش گذاريم، اما با واژگان زبان نمی‌توان چنين کرد...»۱ با مثالی روشن‌تر می‌شود.: وقتی وارد محله چينی‌ها می‌شويد و يا به شهری وارد می‌شويد که عربند، ديگر چهره آن شهر و حقيقت ساکنان آن يا چينی است يا عربی. اين واقعيت جدا از زندگی آن دو مليت نيست، خواه زبان و فرهنگ آنها قانونی باشد خواه غير قانونی، رسمی باشد خواه غير رسمی. به سخن ساده‌تر، با زندگی، هويت و موجوديت ملتی نمی‌توان آمرانه برخورد کرد. چرا که زبان جدا از زندگی آن فرد يا ملت نيست. انسان را زبان او محاصره کرده است. زبان مادری چيزی است که از جوهر فرد برمی‌خيزد، عنصری آشناست، هر ملتی با زبان خودش جهان را امضا می‌کند و تفسير می نمايد، در واقع هستی شناسی هر ملتی از ارتباط و ميزان و سطح رابطه او با زبانش و اشکال آن می‌تواند مشخص باشد.
 
 
تکرار ميگويم، زبان مادری پديده بيرونی نيست. انسان با زبانش زاده می‌شود، در زبانش سير می‌کند و در حريم زبانی خود تنفس می کند، رشد می‌کند و می‌ميرد. زبان هر ملتی ظرف حضور آن ملت در کره خاکی است. يعنی اينکه برای شناخت ملتی بايد زبان او را شناخت. بنابراين زبان هستی بخشنده برای زندگی ملتی است. شما نمی‌توانيد فردی يا ملتی را بدون زبان آن فرد يا ملت بشناسيد، حتی اگر آن فرد يا ملت از زبانش به ناگزير مهجور بوده باشد. با توجه به اين که زبان ظرف آفرينش معناست و تفکر انديشه در ذات خود پروسه‌ای از عملکرد زبان است، می‌توان به اهميت و جايگاه زبان ملتی پی برد.
 
 
اهميت دادن يونيسف به زبان مادری از همين درک ناشی شده است چرا که تمدن بشری از شناخت هويت ملل روی عالم شناخت زبان شناسانه دارد. برای من ترک آذربايجانی برای مثال، هرچند هم که اين مطلب را به فارسی می‌نويسم، جهان معانی و احساسات با زبان مادری‌ام مفهوم واقعی پيدا می‌کند. به قول نويسنده اهل ترکيه «گل‌های سرخ ترکيه» از «گل‌های سرخ آلمانی» سرخ‌ترند. اينجا واژه «قيزيل گول» و درک و تاويل در تفسير و برداشتی که يک ترک از آن دارد با واژه رز قرمز انگليسی معنايی که با يک کلمه به گل سرخ منتسب می‌کنند، متفاوت است.
 
 
از درک مفهوم و جايگاه زبان در جوامع بشری برمی‌آيد که انتساب واژه رسمی يا غيررسمی بر زبان ملت‌ها که از سوی «قدرتمداران» صورت می‌گيرد بايد با تدقيق صورت گيرد. چرا که برای هر فردی يا ملتی زبان مادری‌شان زبان رسمی است، يعنی اينکه آن ملت با آن زبان زاده شده و احاطه گشته است، خواهی نخواهی برای هر ملتی زبانش رسمی است، چرا که هر ملت با زبانش رسما با جهان مرتبط می‌شود و فکر می‌کند، معنا می‌آفريند و اثر برجای می‌گذارد. زبان هستی دارد و همراه هر ملتی زيست می‌کند و جلو می‌رود. قدرت و يا ضعف زبان‌ها و يا طبقه بندی آنها در علوم اجتماعی و انسان شناسی يک مبحث و مقوله ديگری است،.
 
 
مهم درک مقام و اهميت هر زبان در جامعه است. مهم درک اين نکته است که زبان هر ملتی با روح و روان آن ملت پيوسته است. هرگونه ناديده گرفتن اين اصل در واقع تضييع حقوقی اوليه آن ملت و در نتيجه ضربه زدن بر پيکر تمدن بشری است.
 
 
باری اعتلا بخشيدن به موجوديت و حضور هر انسان و يا هر ملتی در وهله اول احترام به زبان و آثار توليد شده به آن زبان نقش اوليه را بازی می‌کند, چرا که برای قدرت بخشيدن به ملتی يا فردی بايد با افکار و آمال و آرزوها و آثار خلاقه آن ملت آشنا شد و روند تفکر و خلاقيت آن ملت را با اهميت تلقی کرد. بنابراين زمانی که حضور زبانی ملتی در محاق تعطيلی می‌افتد و يا اشکال و ابعاد فعاليت زبانی محدود می‌گردد، معانی و مفاهيم و روند آفرينش متون دچار مانع ميگردد و جامعه از پيمودن روند طبيعی خود خارج ميگردد. و حاصل اين عمل بی قدرت کردن و به تعبيری نابود کردن حضور فکری آن ملت است و با توجه به اين اصل که زبان نوعی سند هويت، و نشانه کتبی وکاراکتر تاريخی هر ملتی را می‌نماياند، با اعمال فشار و يا به هردليلی، با به حاشيه راندن زبان ملتی به نوعی زندگی و هويت مردم تکلم کننده به آن زبان فلج می‌شود. ملت و يا فرد عليل و ذليل و خوار می‌گردد. برای نمونه تاريخی می‌توان هندوستان دوران استعمار انگليس و افريقای جنوبی دوران آپارتايد را مثال زد. استعمار بريتانيا در هندوستان برای تعميق زنجيرهای استعماری زبان صدها ميليون انسان را نشانه رفت و در دوران آپارتايد رژيم‌های نژاد پرست، از جمله دکلرک زبان اکثريت مردم را غير قانونی اعلام کرد. با محدود کردن عرصه زبان در واقع ارتباط آن مردم با ديگران قطع می‌شود، خلاقيت‌های زبانی که سند هويت و موجوديت مدنی هر فردی است تعطيل می‌گردد. اما تاريخ نشان داد که نه زبان‌های مردم هندوستان نابود شد و نه اکثريت سياه افريقای جنوبی به خاطر حاکميت رژيم نژاد پرست از صحنه روزگار زدوده شد. امروز درست يک دهه از سقوط آپارتايد ميگذرد ، و نام نلسن ماندلا همچنان بر تارک تاريخ ميدرخشد ، هر چند که او در يک دهی زندگی بسيار ساده ولی پر باری دارد، او با يک برنامه دموکراتيک و صلح جويانه روند احيای هويت مردم افريقای جنوبی را هموار ساخت.،چرا که زبان مادری، زبان اصلی، زبان اولی هر فرد يا ملتی هميشه زنده و رسمی و فعال عمل می‌کند، چرا که زبان پديده درونی است. نوام چامسکی دانشمند زبان شناس، که نظرياتش در زبان شناسی تحولی عظيم ايجاد کرد، در عرصه اهميت قدرت زبان مادری مطالب مفصلی نوشته است که به آن در جلسات بعد اشاره خواهد شد.
 
 
** * * *
 
 


۱_نقل از کتاب "ساختار و تاويل متن،بابک احمدی،ط۵۸۰

+ یازیلمیش جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 3:48  يازان قوشاچاي بالاسي   | 

بابك تاجراني

با توجه به تأكيد قريب به اتفاق ملتهاي ساكن ايران بر خواسته‌هاي فرهنگي خود در مقاله حاضر سعي خواهيم كرد ضرورتهاي عمده آموزش زبان مادري را يادآوري كنيم در عين حال پرداختن به ضرورتهاي سياسي و اقتصادي و… اين آموزش، خارج از حوصله اين مقاله است.

ضرورتهاي آموزشي
بازماندگي تحصيلي
يكي ازموانع آموزشي عمده درايران پديده بازماندگي ازتحصيل وافت تحصيلي بالادرجمعيت غيرفارس ميباشد.منظورازكودك بازمانده ازتحصيل كودكيست كه ازآموزش اجباري ياعمومي محروم بوده ويادر طول دوره ترك تحصيل مي‌كند.طبق آمارهاي رسمي برمبناي سوادخواندن ونوشتن حدود8 ميليون نفروبرمبناي سوادپنجم ابتدايي15ميليون نفریا27درصدجمعیت بیسوادند.این درحالیست که دربرخي كشورهاي اروپايي مبناي سوادمدرك فوق ديپلم بوده وقانونانیزملاك باسوادي درايران آموزش سوم راهنمايي میباشدوبادرنظرگرفتن تعریف یونسکوازباسوادي عمق فاجعه نمودبيشتري پيدامي‌كند.

كودكان بازمي‌مانده ازتحصيل عمدتاشامل کودکان فقيريا بي‌سرپرست،کودکان غیرفارس،كودكان دوياچندزبانه وكودكاني كه نمي‌توانندبانظام آموزشي وفق يابندمي‌باشندوبيشتردرمناطقي كه افتراق فرهنگي وزباني بامناطق ديگركشوردارندديده مي‌شود.كودكان دراين مناطق،زبان تحمیلی فارسي(زبان رسمي باآموزش همزمان زبانهاي رسمي ومادري رسميت مي يابد ولي متاسفانه اين کودکان مجبوربه آموزش زبان فارسی یابیسوادی هستند.)يادمي‌گيرندودروفق دادن خودبانظام آموزشي تحمیلی فارسی مشكلات بيشتري دارند.مثلارتبه بیسوادی آزربایجان ازرتبه چهارم به رتبه بیستم کشوری تنزل پیداکرده است.درعين حال،فقر اقتصادي وفرهنگي،كمبوداعتبارات وامكانات آموزشي،بيكاري تحصيل كرده‌هاوبي‌سوادی اوليااين پديده راتشديد مي‌كند.هرچندكه خوداين عوامل نيزمي‌تواندمعلول فقرفرهنگي اين مناطق وتمركزگرايي شديد سيستم آموزشي حاكم،باشد.

بااينكه درطي سالهاي پس ازانقلاب اقدامات مثبتي درزمينه محروميت زدايي وتوسعه اقتصادي صورت گرفته وتغييراتی رادروضعيت عمومي اين مناطق درمقايسه بادوران باستان پرستي وپان آريايي پهلوي به دنبال داشته است.ولي هنوزهم آثارسياستهاي شوونيستي ويكسان سازي فرهنگي(اليناسيون وآسيميلاسيون)كه دردوران ستمشاهي صورت مي‌گرفت ادامه داردوفاصله رفاه وتوسعه اين مناطق درآمارهاي اقتصادي وتدوين بودجه كشورمشهوداست. ازسوي ديگر،به نظرمي‌رسدتفاوت زباني وفرهنگي عامل اصلی شكل گيري اين پديده باشد.

رشد علمی
برنامه هاومطالب درسي معمولاواژگان فراوان ومطالب درسي پيچيده اي راشامل ميگردندو اين مطالب درچارچوب تدريس مدرسه اي معنادارو کلاسی،يادگرفته مي شوند.ازانجاكه رشدمستمرعلمي دآنش آموزان مورد تاكيدمدرسه ونظام آموزشي ميباشد ضعف درزبان فارسي براي دانش آموزان غيرفارس ميتواندموجب تاخيردرارتقاءعلمي،شكست تحصيلي ومشكلات عاطفي ورواني گردد.دراين شرايط زمان زيادي معمولاهدررفته و متعاقبامردودي هاي متعددي رادرپي مي آورد.درهرموردمردودي نيز احتمال ترك تحصيل50درصد ودرمردودي دوم تا90درصدافزايش مي‌يابد.با اين حال امكان رشدمستمرعلمي وپيشرفت تحصيلي به زبان مادري قابل وصولتر وامكانپذيرتراست چراكه محيط خانوادگي وفرهنگي دانش آموزان انگيزه‌هاي فراواني جهت ارتقاي سطح تحصيلي فراهم مي‌آورد.در مواردي كه دانش آموزان غيرفارس مجبورنداززباني كه به خوبي رشدنكرده در مدرسه استفاده كنند رشدعلمي كمتراتفاق افتاده ويانسبتاكندصورت مي‌گيرد كه آمارهای افت یا بازماندگی تحصیلی گویای این مساله میباشد.هرچندكه دانش‌آموزان اين مناطق باتلاش وممارست دوچندان ضعف‌هاي سيستم آموزشي موجودراخوددرطي ادامه تحصيل حتي درمقاطع آموزش عالي پوشش مي‌دهند.

ضرورتهاي روان شناختي
رشد شناختي
رشدشناختي به صورت بهره‌گيري ازتفكرخلاق وانتزاعي وتعامل اجتماعی کارامدنمودپيدامي‌كند كه بازندگي روزمره،محيط فرهنگي–اجتماعي، ارزش‌هاي خانوادگي ورشداخلاقی نيزارتباط نزديكي دارد.زبان در شكل‌گيري سطوح تفكر ومراحل رشدشناختي اهميت بسزايي داشته و معمولابارشدشناختي وسطوح تفكرفردارتباط مستقيمي دارد.آموزش به زبان مادري مي‌تواندبخاطرتعامل پوياي فردباخانواده ومحيط زندگي بعنوان عامل مهمي دررشدشناختي بوده درتسلط به زبان فارسي نيزمؤثرباشدودر صورت نبوداين آموزش،آموزش زبان فارسي به نقشهاي محدودوساده شناختي ومهارتهاي پايين اجتماعي محدودگرديده وامكان خلاقيت علمي راكندتر مي‌كند.با توجه به اينكه محتواي مطالب درسي چندان ساده،نظام‌مندوبه دورازتوالي مصنوعي نمي‌باشداهميت اين مساله دوچندان مي‌باشد.

رشد عاطفي
تدريس تنها به زبان تحميلي ميتوانداعتمادبه نفس،اضطراب،فراراز مدرسه،ارتباط باهمسالان،موفقيت درسي وسازگاري كودكان راتحت الشعاع قراردهدكه درتعامل باعوامل ديگردرمواردی تا بحران هاي هويتي وشخصيتي پيش رفته وزمينه گرايش به برنامه هاي كشورهاي همجواروهمفرهنگ رانيزفراهمتر ميسازد.

بعنوان مثال ناكاجيما معتقداست كه كودكان دردرجه اول بايد به زبان مادري شان(ژاپنی)تسلط پيدا كنند وبعدازآن بقيه درسها از جمله انگليسي رافراگيرند،چراكه تدريس همزمان زبان انگليسي و ژاپني در سنين پايين تر توان يادگيري كودكان را كاهش داده ومشکلات عاطفی انان را تشدید میکند.ايندرحاليست كه در حال حاضر امكان آموزش زبان مادری در اين مناطق وجود ندارد و مقايسه وضعيت اقتصادي-اجتماعي اين مناطق در مقايسه با كشوري چون ژاپن عمق فاجعه را نشان مي دهد. يكي از علل بالاي آسيب هاي اجتماعي در مناطق مهاجر نشين و حاشيه اي تهران(توركهاي تهران)همين مساله مي باشد چرا كه امكان سازگاري فرهنگي و مدرسه اي اين كودكان را كا هش مي دهد.

رشد اجتماعي
ارتباط، به منزله‌ي مبادله افكار و اطلاعات است و متداول‌ترين شيوه‌ي ارتباطي نوع انسان، زبان است زبان داراي كنش دوگانه‌اي است و مي‌توان آن را هم وسيله‌ي شناخت يعني ابزار فكر و هم وسيله‌ي ارتباط يعني ابزار زندگي اجتماعي دانست. وابستگي تنگاتنگ زبان با رشد موجب مي‌شود كه اكتساب آن از تعامل‌هاي فرد با جهان جسماني و جهان اجتماعي اجتناب‌ناپذير باشد. هر بي‌نظمي در رفتارهاي كلامي، مي‌تواند آثار كم و بيش مهم بر زمينه‌هاي ارتباطي و عاطفي با والدين داشته باشد، تعامل مادر – كودك به همراه راهنماييهاي كلامي مادر يا والدين كه بستگي به سطح آگاهي و دانش وي دارد، زيربناي رشد مهارتهاي ارتباطي و كلامي كودكان را تشكيل مي‌دهد. فضاي غني فرهنگي قومي نيز مي‌تواند تأثير مطلوبي در فراهم‌آوردن محيطي مناسب در دوران رشد كودكان به وجود آورد. همزمان با رشد شناختي و زباني، كودكان درباره عواطف نيز مفاهيمي كسب مي‌كنند و قوانين فرهنگ و اجتماع خود را درباره بيان عاطفي مي‌آموزند. حتي علي‌رغم اينكه سناي آمريكا انگليسي را اخيراً پس از چند قرن از تصويب قانون اساسي زبان رسمي اعلام كرد، براساس قوانين موجود آمريكا، دولت موظف است اسناد و مدارك و خدمات عمومي را به ساير زبانها در اختيار مردم قرار مي‌دهد.

هويت
پيوندهاي فرهنگي موجود مانند دين مشترك، زبان مشترك، ادبيات مشترك و، پيوندهاي معنوي استواري ميان مردمان ساكن در جغرافيايي ويژه به وجود مي آورد، چشم انداز سياسي ويژه ملت را به آنان ارزاني مي دارد و آنان را از گروه هاي انساني ساكن در پهنه هاي جغرافيايي ديگر متمايز مي سازد و شخصيت و هويت ويژه اي به آنان مي بخشد. .. واژه هويت به معني« چه كسي بودن » است و نياز به داشتن آن است كه حس شناساندن خود يا يك سلسله عناصر فرهنگي و تاريخي را در فرد يا گروه انساني(ملت) تحريك مي كند.
همانگونه كه يك فرد، نيازمند شناخته شدن به نام و ويژگي هاي خاص خود و شناساندن خود بدان نام و ويژگي هاست، يك گروه انساني نيز نيازمند شناخته شدن و شناساندن خود به يك سلسله پديده هاي مادي و معنوي است كه شخصيت ملي ويژه و شناسنامه متمايزي را پديد مي آورد.
پويايي اين پديده هاي مشترك است كه مفهوم ملت را واقعيت مي بخشد؛ پديده هايي چون دين مشترك، زبان مشترك، سلسله خاطرات سياسي مشترك، برخي ديدگاه هاي اجتماعي مشترك، سرزمين سياسي مشترك، آداب و سنن و ادبيات و فولكلور مشترك و در كل، مجموعه اي از همه اين مفاهيم،« شناسنامه اي» ملي مي سازد كه« هويت » ملي يك گروه انساني يا يك ملت را واقعيت مي بخشداگر زبان را مجموعه ابزارهاي ارتباطي هرفرد بدانيم كه وابستگي مستقيم به هويت فرهنگي واجتماغي وجغرافياي فرد داردميتوان نتيجه گرفت فردي كه با هويت قومي خود بيگانه است از هويت ملي نيز عاري خواهد بود.در واقع زبان هر ملت محور فرهنگي وعامل هويت بخشيدن آن است وهجمه عليه يك ملت و زبان و فرهنگ آن نوعي وازدگي را به ويژه در نسل نوجوان آن ملت مثلا در بين توركهاي تهران ايجاد ميكند طوري كه انان از هويت وزبان مادري خود اعلام برائت كرده وحتي از زبان تكلم به زبان مادري نيز احساس نارضايتي ميكنند.نتيجه اين دگرديسي يا رويگرداني فرهنگي در تحقيرهاي فزاينده ملت تورك توسط توركهاي آسيميله وتحقيرشده ديده ميشود.

ضرورتهاي اجتماعي
اين دانش آموزان معمولادرمعرض تبعيض‌هاوتعصبات قومي درمورد محتواي مطالب آموزشي كتابهاي تحصيلي،كيفيت وروش آموزش، محدوديتها،مقررات وحساسيتهاي آموزشي،رفتار معلمين،اشتغال به كار دانش آموزان،كمبوديانبودمعلم وبيسوادي اوليا قراردارند.در سطوح عمومي جامعه نيزتبعيض هاي كلي بين اين مناطق ومناطق ديگراحساس مي گرددوفقراقتصادي-فرهنگي مشهودميباشد.در كل ميتوان گفت كه كودكان اين مناطق وضعيت پايين گروه اقليت زباني منطقه خود وهمزبانان و همتايانشان(تبعيض ها وتعصبات عليه ملتهاي ديگر)راتجربه ميكنند. بعنوان مثال حکومت منحوس پان فارسیستی پهلوی درراستای این سیاست بخاطرعقده های فروخورده،حس خودبزرگبینی ونیزفرونشانی اعتراضات آزادیخواهانه وحق طلبانه ملتها به ویژه تورکهابه ترویج حکایتهاولطیفه های تحقیرامیزدرموردآنان پرداخت تاتصویرعمومی این ملت رادرسطح جامعه مخدوش ساخته وهمگرایی سایرطیفهای جامعه راباآنان کاهش دهدوافرادي كه درمراكزفرهنگي لانه كرده انداين سياستهارابه شدت ادامه داده ودرراستاي منافع شوونيستي وضداسلامي خود بي اعتمادي بين حاكميت واين ملتهاراتشديد مي كنند.در ادامه اين سياستها بودجه كرمان دردوران سازندگي300برابربودجه چهاراستان شمالغرب كشور بود ويا درحال حاضر5000نفرسرمايه گذارآزربايجاني دراستان يزدحضوردارند ورييس شوراي شهريزديك فردآزربايجاني است. بااين حال،علیرغم فراهم نبودن محيط مناسب فرهنگي-اجتماعي براي دآنش آموزان غيرفارس زبان، تبعيض ها،تعصبات وتحقيرهاي قومي هنوزدرسطح جامعه مشاهده مي گرددوترويج افكاروانديشه هاي باستان گرايانه تفرقه انگيز وبرتري جويي فرهنگي ادامه دارد وحتي افرادي چون ماهي صفتهاازاين مساله بعنوان وسيله تمسخرفرهنگ هاي دیگروكسب درآمداستفاده مي كنند.جالب اينجاست كه ارگانهاي تصميم گير نیزبه نظاره وچه بساباسکوت به تقو يت اين خط فكري مي پردازند.

ضرورتهاي حقوقي
قانون اساسي :اصول 15، 19، 22 و 23 برابري و علم تبعيض اجتماعي، فرهنگي و… را تصريح مي‌كند.

مواد 2، 9 و 19 قانون الحاق ايران به ميثاق بين‌المللي مصوب 17/2/1354 مجلس شوراي ملي وقت نيز اين مساله را تصريح مي‌كند.

يكي ازاهداف برنامه هزاره سوم ملل متحدريشه‌كني بيسوادي درجهان تاسال2015 ميباشد.

پيمان‌نامه جهاني كودك يونيسف: مواد 2: علم تفاوت بين كودكان، ماده 8: هويت كودك، ماده 28؛ حق آموزش عمومي، ماده 31؛ پاسداري از فرهنگ و زبان مادري ملتها و اقوام ساكن در كشورها را مورد تأكيد قرار مي‌دهد.

یونسکو:باسوادکسی است كه به زبان مادري خود بخواند و بنويسد.

اعلاميه جهاني «تنوع فرهنگي» درسال 2001، اين مقوله را در ارتباط با چهار عنصر تكثرگرايي، حقوق بشر، خلاقيت و همبستگي بين‌المللي مورد بررسي قرار داده است و در ماده 6 اين اعلاميه؛ چندزباني، دسترسي برابر به هنر و دانش فني و علمي و اين كه كليه فرهنگها حق و امكان ابراز و اشاعه خود را داشته باشند، تضمين شده است

ديدگاه اسلام
جداگانه و ممتازبودن نسبت به ديگران، اصلي كهن است و ريشه در ژرفاي معنويات دارد، چنان كه در قرآن كريم آمده است:« يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلناكم شعوباً و قبايل لتعارفوا انِّ اكرمكم عندا… اتقيكم »؛ (شعوب جمع« شعب» در عربي، با مفهوم« ملت » در فارسي، برابري دارد)؛ اي مردم! همانا شما را از مرد و زن آفريديم و شما را به صورت ملت ها و قبيله ها قرار داديم تا از هم متمايز باشيد. همانا گرامي ترين شما نزد پروردگار، پرهيزگارترين شماست(حجرات-۱۳). به اين ترتيب به اعتبار قرآن كريم است كه مي توان گفت امت بودن و ملت جداگانه و متمايز از ديگران بودن در اسلام با هم منافات ندارد.با اين حال با رعايت اصل عدالت امت واحده اسلامي رابرمبناي برتري تقواي اسلامي مورد تاكيد قرار ميدهد.
به هر حال ارضاي حس تعلق داشتن به هويت ملي ويژه، زيربناي انگيزه معنوي اصلي در انديشه هر انسان و هر گروه انساني ويژه است.. شعار عدالت، محوري‌ترين شعار دولت كنوني است؛ شعاري كه مبناي آن تأسي به عدالت «علوي» است، عدالتي كه عدالت فرهنگي، اجتماعي و… را شامل مي‌شود. از دولت كريمه علوي انتظار مي‌رود كه هر چه سريعتر عدالت در زمينه حقوق فرهنگي و زبان وتمامي مليتهاي ايران را برآورده كند كه به فرموده محمد (ص) مملكت فقط و فقط با عدالت باقي خواهند ماند.

زبان مادری
به نظر مي‌رسدآموزش به زبان تحميلي غیر مادري مهمترين عامل بازماندگي از تحصيل در اين مناطق مي‌باشد ، با توجه به عوامل ذكر شده قبلي موفقيت درسي مستلزم فراهم بودن همه عوامل مذكور مي‌باشد . در صورت آموزش اوليه به زبان مادري ،‌كودك در طول آموزش واژ‌گان بيشتري را فراگرفته ،‌درك معنايي بالاتري داشته ، نحو وي نيز پيچيده‌تر گرديده و تمايزات و اجشناختي ظريفي در فراگيري زبان مادري به وجود مي‌آيد.ضمن اينكه توجه به كاركرد زيباشناختي (ارجاعي، معناشناسانه و حسي) زبان و رابطه معنايي بين عناصر زباني نيز از اهميت به سزايي برخوردار است. با مرور زمان مهارت خواندن و نوشتن افزايش يافته و در طول بزرگسالي نيز زبان مادري تكامل يافته‌تر و متنوع‌تر گرديده و ظرافت معنايي گسترش مي‌يابد. در واقع فراگيري زبان يك فرايند بي‌پايان در طول زندگي روزمره است و در طول دوره 2 يا 5 ساله نمي‌تواند اتفاق بيافتد اين در حالي است كه امكان هيچ گونه آموزشي به زبان مادري وجود نداشته وحتي اجازه برگزاري سمينار در روز جهاني زبان مادري(2اسفند)داده نمي شود. در عين حال آموزش به زبان فارسي نيز فرايندي پيچيده، در حال تكامل و پويامیباشد و براي تسلط در اين زبان نيز مدت زمان طولاني حتي تا سطح تحصيلات دانشگاهي ( اگر بتوان تسلط زباني پيدا كرد) مورد نياز مي‌باشد. لذا موفقيت درسي در زبان دوم نيازمند رشد علمي ، شناختي و فرهنگي متناسب با زبان اول يا مادري اين دانش آموزان مي‌باشد.

آيا يك فرد غير فارس مي‌تواند به سطح تسلط زباني فردي فارس زبان دست پيدا كند؟
علی رغم اینکه در بسياري از ايالات آمريكا از جمله ايالت مكزيك‌نو كه انگليسي و اسپانيايي ودرايالت هاوايي هاوايي و انگليسي‌به طور همزمان تدريس مي‌گردند بازهم از نظر تسلط زباني حداقل 7- 10 سال زمان لازم است كه يك كودكي غيرانگليسي زبان ازنظر تسلط زباني به كودك انگليسي زبان برسد.با اينكه بعنوان نمونه درهند67سويس4،چين5،افغانستان6،وعراق5زبان رسميت آموزشي دارد( در بروكسل پايتخت بلژيك كه پايتخت اتحاديه اروپا نيز مي‌باشد خانواده‌ها كه هلندي يا فرانسوي زبان هستند بسته به زبان رايج در خانه فرزندان خود را به يكي از مدارس مي‌فرستند و كودكان زبان ديگر را به عنوان زبان دوم آموخته و با تسلط صحبت مي‌كنند. نام خيابان‌ها و علايم ترافيكي نيز همواره به هر دو زبان نوشته مي‌شود. حتي مهاجران ترك و عرب نيز به زبان خود مي‌توانند آموزش ببينند).ولي در جامعه‌ما اين كودكان به زبان مادري آموزشي نمي‌بينند ، بعنوان يك سوال آيا امكان تسلط زباني براي اين كودكان فراهم است؟‌

از نظرتسلط زباني با توجه به ارتباط تعاملي عوامل فوق‌الذكر، ارتقا دانش آموزان اين مناطق به سطح زباني دانش آموزان فارسزبان بسيار دشوار و چه بسا غير ممكن به نظر مي‌رسد چرا كه دانش آموزان فارسي زبان به طور مداوم و پيوسته در حال تقويت مهارتهاي زباني و علمي خود هستند ضمن اينكه عوامل اجتماعي – فرهنگي و اقتصادي مي‌تواند ميزان اين فاصله را تشديد كند. لذا رقابت دانش آموزان غير فارس با دانش آموزان فارس زبان از نظر تسلط زباني بيهوده به نظرمي‌رسد.

با توجه به تاثير عميق عوامل فوق در سيستم آموزشي حاكم اكثريت قريب به اتفاق كودكان غير فارس بدون تسلطزباني مدارج علمي را طي مي‌كنند و توانايي رقابت با فارس زبانهارا از اين نظر ندارند . هر چند كه با پشتكار و تلاش فراوان در زمينه‌هاي ديگرعلمي و عملي موفقيتهاي دوچنداني را به دست مياورند، چه بسابتواننداين ضعفهاي ظاهري را پوشش داده و تا حدودي از تيررس تحقيرها ، تبعيض‌ها و تعصبات قوي خود را دورنگه ‌دارند.

بنابراين مهمترين عامل جهت تسلط به زبان فارسي، تحصيلات دانش‌آموزان به زبان مادري مي‌باشد، آموزشي صرفا به زبان فارسي براي دانش‌آموزان غيرفارس به ويژه از سال سوم ابتدايي كه نيازهاي خاص علمي ، شناختي ودانش آموزان تشديد مي گردد در امر تحصيل پيشرفت چنداني را فراهم نمي‌كند.درجهت تسلط علمي بيشتر ، آموزش به زبان مادري مهارتهاي تفكر علمياجتماعي و شناختي را افزايش مي‌دهد . در اين صورت يادگيري توانايي ها و مفهوم سازي‌هاي پيچيده از زبان اول به زبان دوم منتقل مي‌گردد چرا كه با رشد زبان مادري مهارتهاي ربان دوم نيز گسترش مي‌يابد.لازم به ذکر است که عوامل ذكر شده در عين حال لازم و ملزوم يكديگر بوده و بي‌توجهي به هر كدام مي‌تواند پيشرفت تحصيلي فرد را باز داشته يا كندتر كرده و زمينه بازماندگي يا ترك تحصيل را فراهم آورد. به اين ترتيب با رويكرد فرهنگي – تربيتي مي‌توان شهروندي را تحويل جامعه داد كه علاوه بر داشتن شرايط مناسب با ويژگي‌هاي يك شهروند ايراني و اسلامي بتواند با حفظ هويت قومي، ملي و ديني خود به عنوان يك شهروند جهاني نيز ايفاي نقش نموده و با جهان در حال تغيير، تعاملي سازنده داشته باشد

آموزش به زبان مادري مي‌تواند موفقيت دراز مدت دانش‌آموزان را تامين كرده وامكان پيشرفت در زبان مادري ، فرهنگ قومي وکسب هويت ملی را تسهيل مي‌كند. در اين صورت مهارتهاي اجتماعي ،علمي و فرهنگي كسب شده در هر زبان ، زبان ديگر را نيز تقويت مي‌نمايد وتنها به اين صورت مي‌توان تبعيض آموزشي را به حداقل رسانده و زمينه‌هاي بازماندگي از تحصيل را كاهش داد. البته در سالهاي آينده آموزش و پرورش قصد دارد برنامه‌هاي آموزش پيش دبستاني را در سنين پايين تر براي كودكان به اصطلاح دو زبانه اجرا کند ،در حالیکه در اين مناطق اكثريت قريب به اتفاق مردم تك زبانه محسوب مي‌شوند پس در واقع با توضيحات بالا اصطلاح دو زبانه معنی نداردو اجراي اين برنامه مصداق عيني «‌ آب در هاون كوبيدن» است. در غين حال مفهوم آموزش، مقدمه‌اي براي يادگيري و اعم از تدريس است و فرهنگ عمومي جامعه را شامل مي‌شود. در كنار اين آموزش زبان مادري ، آموزش رسانه‌آي نيز ضرورت دارد.

مبارزه با فقر اقتصادي ، فرهنگي ، تبعيض‌هاي اجتماعي و تعصبات قومي بي‌مورد ،‌ ايجاد تنوع در آموزش و مقررات آموزشي ، اصلاح وتغييرات نظام ارزشيابي مبتني بر نمره ، تغيير محتوا ومنطقه‌اي كردن توليد محتواي آموزشي،‌ آموزش بزرگسالان و والدين ، توسعه آموزشهاي غيررسمي وتشكيل كمتيه‌اي ملي در زمينه آموزش زبان مادري و زبان رسمي مي‌تواندموفقيت در دستيابي به اهداف برنامه هزاره سوم را فراهم كند . در عين حال زمينه تقويت وحدت و هویت ملي و رشد و توسعه عمومي در مناطق مختلف كشور فراهم خواهد شد.

…………………………….

گوندوز وئبلاگیندان آلینمیشدیر

 

+ یازیلمیش جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 3:30  يازان قوشاچاي بالاسي   | 

زبان سند هويت هر ملتي است . سندي که اثبات آن تبلور ذات هر خلقي است. در واقع موجوديت هر ملتي در اين کره خاکي نشانگر حضور زباني اوست. زباني که مورد تکلم واقع مي شود از طريق اصوات، هجاها و آثار مکتوب سند زنده اي بر جاي مي- گذارد، سندي که جزيي از ميراث بشري است و بر همه انسانهاي فکور است که از موجوديت ، حق حيات و فضاي تنفسي آن زبان در ابعاد گوناگون مدافعه نمايند. اين سند در وجود فيزيکي و آثار معنوي ميليونها انساني حک شده که به آن زبان سخن ميگويند.بنابراين رسميت هر زباني را نه حاکمان، بلکه خود ملتي که به آن زبان لب مي گشايند، تعيين مي کنند. پس به سخني، هر زبان براي ملت صاحب زبان رسمي است. زبان ضمنا آ ئينه اي است که هر ملتي خود را، در گذرگاه تاريخ، در آن مشاهده مي کند. اين سند زنده در آئينه تاريخ جهان مي درخشد هر چند که عده اي بخواهند اين سند و اين آئينه را مخدوش و تيره ببينند.
زبان هيچ ملتي در عرف بين الملل نيازي به اثبات ندارد، بزرگترين دليل وجودي هر زباني حضور ملتي است که به آن زبان تکلم مي کنند و با اين طريق کاروان تمدن بشري را غنا مي بخشند، خواه اين متکلمين زباني ميليوني باشد يا کمتر. کميت در عرصه موجوديت زباني زياد مورد اختلاف نيست. زبان ها با تفاوتهاي خويش موزائيک زيبائي از ملل و نحل در جهان پديد آورده اند، جهاني که در مواردي قدرتمندان بر آن شده اند اين سند هويت و اين آئينه زلال بشري را مکدر کنند. براي مثال خواندن" کتاب کوچه" اثر زنده ياد شاملو، نوعي گردشي است در قلمرو مردمي که به فارسي دري صحبت مي کنند، هر چند که خود استاد فقيد ريشه ترکي داشته باشند. .و با مطالعه اشعار نسيمي و اثر ماندگار شهريار، حيدر بابايه سلام، نيز خواننده در مسير رودخانه اي سير مي کند که روح و روان مردم ترک آذربايجان را به تصوير مي کشد.زباني که نه فقط کدهاي بيجان و حرفهاي قراردادي الفبا، که روح و روان مردمي را در يک مقطع تاريخي نشان مي دهد. اين همان زباني است که من با آن بزرگ شده ام، زباني که ترنم کننده آمال و آرزوهاي يک ملت اصيل است.با اين وجود، ما مشاهده مي کنيم که در عرصه قدرت و حکومت در مواردي تلاش مي شود که فرهنگ و زبان ملتي به سخره گرفته شود و به سخن قالتونگ(
Galtung 1)” معنا و مفهوم زبان ملتي توسط حاکمان معني شود و تعريف گردد نه خود مردم". و اين اوج فاجعه است که ديگران بر ملتي خير و شر تعيين کنند که به سخن روان شناسان نوعي" آگاهي يا وجدان استعمارشده" در ملتي پديد آورند.(2) به اين صورت، براي مثال، در شهري که بيش از يک ميليون نفر جمعيت دارد و مردم قرنهاست به زبان ، در اين مورد، ترکي آذربايجاني ، صحبت مي کنند، کتابخانه اش قفسه اي از کتابهاي ترکي آذربايجاني نداشته باشد و يا در دادگاههايش زنان و مردان و شهروندانش نتوانند به زبان خود از خود دفاع کنند. اين همان " آگاهي استعمار شده" است. اينجا ملتي است که نفوذ(Penetration) زبان بيگانه يا حاکم سبب شده که مليت خود را تسليم ديگران نمايد که به اين حالت" submissiveness" يا تسليم بي قيد وشرط گفته مي شود. اين حالت رواني اگر ادامه پيدا کند نوعي" تخريب رواني" براي ملتي پديد مي آورد. خوب اين زبان چيست و زبان چه جايگاهي در جامعه بشري دارد و زبان ترکي آذريايجاني از کجا سرچشمه گرفته است. اما قبل از همه، .در همين ابتدا بايد به فهرستي از فاکتها و حقايق اشاره شود تا خواننده دقيق با برخي از بد يهييات زبانشناسي آشنا شود.
- زبانها در عين تفاوتهاي ريشه اي از مشابهتهاي زيادي برخوردارند.
- زبانها از نظر ساختاري در گروههاي مشابه طبقه بندي ميشوند.
- زبانها همواره در طول زمان در داد و ستد بوده و متاثر از يکديگر بوده اند.
- برخي از زبانها به سبب تهاجمات استعماري و فقر فرهنگي در معرض نابودي قرار دارند.
- علي رغم اختلافات عجيب و قريب بين زبانها و کدهاي آنها، زبانها به تعبيري از ساختار واحدي برخوردارند.
- زبان هيچ ملتي برتر و يا پستتر نيست، و اين قدرتهاي فائقه اقتصادي و يا امپراطوريهاي مالي است که سبب فراموشي ويا به حاشيه افتادن زبانها ميشود.و اين کار با کوچهاي اجباري يا اسکانهاي ناشي از شرايط ناخواسته حاصل مي گردد.
- زبانها در خانواده هاي زباني طبقه بندي مي شوند و اعضا هر خانواده زباني شاخه اي از درخت زبانشناسي بشري است.
قبل از همه، در ريشه شناسي زبان ترکي آذربايجاني بايد توجه نمود که تمام زبانهاي دنيا در مسير زندگي بشري و تاريخ او، از پيچ و خمهاي فراواني گذشته و از دوران قبل از کتابت و الفبا عبور کرده ، تا امروز رسيده اند. با توضيح بيشتر، زبانهايي که قدرت انطباق با شرايط زمان داشته و از تهاجمات ضد زباني گريخته اند، تا امروز حضور خود را به اثبات رسانده اند. در اين رهگذر انسانهاي باستان بنا به شرايط ز يستي خود، هر کدام به شکل ويژه اي از زبان و کتابت و نوشته ، منطبق با وضع زيستي خود، استفاده کرده است. براي مثال، ملتهايي که در زندگي کوچ نشيني بوده اند، فن کتابت و زبان آنها به سبب کوچهاي مداوم و درگيريهاي خشن براي دسترسي به مراتع، دستخوش تغيير بوده و قضاوت علمي در مورد ريشه زباني آنها مشکل به نظر مي رسد. براي مثال، زبان انگليسي امروزي که حدود يک ميليارد مردم جهان به آن آشنائي دارند، حدود شش سده پيش به نوعي کتابت ميشد که آثار آن زمان براي خواننده معمولي امروزي نامفهوم است. بنابر اين بهتر است به ريشه کل زبان بشري اشاره شود و نظر دانشمندان معاصر و پژوهشگران جديد آورده شود تا اينکه در ريشه شناسي زبان ترکي آذربايجاني مردم ايران نيز تامل علمي به عمل آيد.
در زمينه ريشه شناسي زبان ترکي آذربايجان نظرات متفاوتي ابراز شده است و گاهي ضد و نقيض. واين برخوردها سبب شده که ذهن عامه نسبت به آن در ابهام قرار گيرد.
"مريت روهلن"
Merrit Ruhlan مي نويسد هر چند که دانشمندان هر کدام در محل کار خويش به صورت جداگانه اي کار مي کنند، اما در واقع هر کدام بخشي از موضوعات علمي را مورد بررسي قبرار ميدهند که در کل همه به هم مرتبط مي گردند. او ادامه ميدهد که با کمال تعجب با مطالعه آثار زبانشناسان و مشاهده نزديکي در واژگان و ساختارهاي زباني به اين نتيجه رسيده که از حدود 5 هزار زباني که امروز در جهان تکلم ميشودو و با بررسي نزديکيهايي که در اين زبانها به چشم ميخورد، اين نتيجه حاصل مي شود که تمام اين زبانها در واقع از يک زبان اجدادي، زبان واحد باستاني ريشه گرفته اند.(3) اما اگر به جامعه امروزي ايران نظر کنيم در يک جمله ميتوان گفت که اين هم از کرامات تظامات استبدادي است که ملتي بايد براي اثبات موجوديت زباني خويش فرياد بکشد.
در جامعه چند زباني ايران زبان ترکي آذربايجاني هنوز جايگاه خود را نيافته است. اميد ميرود که روند عمومي بيداري اجتماعي يا موج عظيم رنسانس فرهنگي ، که آغاز شده، بتواند زبان ترکي آذربايجاني را نيز در مقام مناسب خود بنشاند.زباني که ميليونها نفر از مردم آذربايجان ايران به آن تکلم مي کنند، و در طي قرون و اعصار همچنان از گذرگاهاي خطرناکي گذشته و بارها در معرض مرگ قرار گرفته است. زباني که بنا به نظر زبانشناسان کامل، و از نظر استروکتور گرامري و ساختار نحوي انسجام دارد. هر چند اين زبان در ايران حالت رسمي نداشته و به زبان مکتوب ديواني ارتقا نيافته، اما توانمنديهاي ساختاري اين زبان سبب شده که با وجود تسلط سياستهاي ترکي ستيزي و ممنوعيت پخش و نشر آثار خلاقه به اين زبان، هنوز جان سختي از خود نشان دهد و از طرق فعاليتهاي غير رسمي و ادب دوستانه زنان و مردان آذربايجان در زمره زبانهاي زنده ولي در حال خطر
endangered به تنفس خود در کلني زبانهاي ديگر ادامه دهد. زبان ترکي، که يکي از شاخه هاي آن در آذربايجان مورد تکلم واقع ميشود، همانند ساير زبانهاي مرسوم در جهان، زباني است که ساختار قانونمند دستوري خود را دارد و تا کنون آثار ماندگاري به اين زبان چاپ شده است.
در ايران، به لحاظ سياستهاي فرهنگ ستيزانه طوري با اين زبان برخورد شده که حتي عده اي از خود صاحبان اين زبان از تکلم به آن شرم زده ميشوند. البته اين سياست ويژه ايران نيست، به پژوهش زبانشناس برچسته سوئدي، اسکوتناب کانکاش، در ممالکي که زبان حاکم ديگر زبانها را به حاشيه رانده و ممنوع نموده، تکلم به زبان مادري براي زبانهاي غير رسمي "با احساس شرم" همراه بوده است)4 (اين ضايعه فرهنگي در ايران جراحات عميقي در سينه ميليونها انسان نهاده است. جراحاتي که در طي دهه ها زبان ستيزي و تلاش براي حذف اقتدار ملت آذربايجان ضربات جبران ناپذيري بر پيکر اين ملت وارد کرده است. ملتي که کودکانش در يک آشفتگي آموزشي قرار داشته و در حالت "
suspension "يا سردرگمي و آويختگي زندگي کرده اند. مطمئن هستم که درک عمق اين جراحت که سينه ملت آذربايجان را دريده و ميليونها انسان را در مرز و بوم خويش به شهروندان درجه دو تبديل کرده، مورد توجه روشنفکران فارسي زبان قرار گيرد. حق تکلم، آموزش، و احترم به زبان ملتها جزئي از مولفه حقوق بشر و پايه دموکراسي است . با آبادي وپيشرفت اجتماعي هم مرتبط است. . و در واقع ناتواني اهل قلم فارسي زبان از درک پيامدهاي ممنوعيت زباني سبب شده که اين جماعت جاهلانه به موضع انکار بيفتند و يا در بهترين شکل از طرح مسئله خودداري کنند و به آن با ديد "کاهشگرانه" (reductionism) بر خورد کنند.
اينجا نه ناسيوناليسم آذري مورد نظر من است، نه ساير نظرهاي سياسي. اينجا طرح اين فکر در ريشه شناسي زبان ترکي مطرح است که قبل از هر برنامه سياسي اجتماعي، بايد با زبان يک ملت بزرگي، ابتدا به عنوان هويت فرهنگي و حق ذاتي آنها،ا برخورد کرد. امکان ندارد ملتي با کساني که زبان و موجوديت آنها را به سخره گرفته اند، با گرايشات صميمانه برخورد کند. ناسيوناليسم اينجا واژه بي معنايي است، اينجا ميدان وسيع تنفس زباني ملتي در نظر است که طبق مصوبات سازمان ملل زبانش بايد رسميت يابد- اينجا هيچ سخني از سياست و برخورد سياسي نيست، بلکه به طور شفاف سخن از جامعه اي است که تقريبا از هر دو نفر يک نفرش خواستگاه ترکي دارد و به شاخه هاي مختلف زبان ترکي تکلم ميکند ، در حالي که از نظر ساز و کارهاي رسمي در آموزش و ساير امور جامعه زبانش غايب است، زبانش در حاشيه است، زبانش به اشکال مختلف سرزنش و تحقير ميگردد. اينجا سخن از زبان ملت است نه ملي گرائي.اينجا تاکيد بر موجوديت و حيات اجتماعي ملتي است، نه ناسيوناليسم کور سياست مردان. اينجا سخن از زبان و حيات کودکاني ميرود که دهه هاست عليرغم مصوبات جهاني از حق رشد و نمو کودکانه به زبان مادري خود محرومند. آنان همانند کودکاني هستند که از آغوش مادرانشان به زور گرفته شده اند. چرا که زبان مادري همراه شير مادر آغوشي گرم و عاطفي براي کودکان محسوب مي شود. ابنجا سخن از تخطئه زبان و ادب ملتي است. حال آنکه علم زبانشناسي ميگويد هيچ زباني برتر از ساير زبانها نيست و چنان که در اين نوشتار خواهد آمد زبان ترکي از نظر توانائي دستوري، آواشناسي
phonemes, morphemes) ) و مورفولوژي از زبان فارسي ظرفيت بيشتري دارد.
زبان امروزي ترکي که مردم آذربايجان ايران به آن صحبت مي کنند، شاخه اي از خانواده بزرگ زبانهاي ترکي
Turkic languages” است. خود اين خانواده نيز در طبقه بندي زبانها، از زبانهاي زير خانواده گروه زبانهاي آلتائيک Altaic شناخته ميشود.
"خانواده زبانهاي ترکي اشتراکات خيلي نزديکي به يکديگر نشان مي دهند. اين همانندي در عرصه آواشناسي، مورفولوژي (تحولات لغوي) و ساختار نحوي آنهاست. در بين اين زبانها تنها زبانهاي چوواش، خلج، و ياکوت با ديگر خانواده زبانهاي ترکي تفاوت قابل توجه دارند. نزديکترين سوابق اين زبانها در کنار رودخانه اورخون در مغولستان و نيز دره رودخانه يئني سئي در روسيه مرکزي و جنوبي وجود دارند که به قرن 8 برميگردد."
براي نشان دادن خانواده زبانهاي ترکي و درک ريشه هاي زبان ترکي آذربايجاني اينجا عين ترجمه طبقه بندي زبانها از ديد زبانشناسان معتبر آورده ميشود. جالب اينجاست که بيشتر عالمان زبانشناسي تاريخي در اين مورد هم نظرند:
زبانهاي ترکي با توجه به ريشه هاي تاريخي، معيارهاي جغرافيايي و اصول زبانشناسي به شاخه هاي زير تقسيم ميسوند:
1-زبانهاي اوغوز يا زبانهاي جنوب غربي که شامل زبانهاي ترکي عثماني، قاقوز
Gagaus، ترکي (آذربايجان)، ترکمن، و ترکهاي خراسان." در اين طبقه بندي به لحاظ توجه به اشتراک زبانها از نظر موقعيت جغرافيايي جايگاه زبان ترکي امروزي آذربايجان ايران نيز مشخص مي شود.
2-زبانهاي قبچاق يا زبانهاي شمال غربي: اين شاخه شامل زبانهايي از خانواده زبانهاي ترکي است که عبارتند از زبانهاي قازاک، قره قالپاک، نوقاي، تاتار، و باشقير، لهجه هاي سيبري غربي، تاتارهاي کريمه، کوموک، کاراچاي، بالکار و کاراايت.
Karaite
3-شاخه جنوب شرقي يا گروه اويغور چاغاتي
uyghur chagati” “که در برگيرنده زبانهاي اوزبک، اويغور، اويغور زرد، و سالار Salar” “با ريشه اوغوز.
4-گروه شمال شرقي ياسيبريايي شامل زبانهاي ياکوت
Yakut(ساخا)، دولقان “Dolgan”، آلتاي، خاکاس ، شور Shor تووان Tuvan ، و توفا (.( Tofa
5-زبان چوواش که زبان منطقه ولگاست.
6-زبان "خلج"
khalaj) ) زبان متباعد مرکزي ايران است.(5)
منظور از زبان خلج همان گويشي از زبان ترکي است. بر اساس داده هاي سايت ميراث فرهنگي، استان مرکزي دربرگيرنده ساکناني با ريشه زبان ترکي هستند. طبق اين نوشته و به نقل از سايت "سوزوموز""زبان ترکي زبان اصلي اهالي اکثريت نقاط روستائئ شهرستان ساوه مي باشد.(شاهسون بغدادي، اينانلو، مغنها، ايل مغان، ترکمن....اغلب روستائيان به يک گويش ترکي(منظور زبان ترکي آذربايجاني است.م.ب) و اندکي به گويش ترکي خلجي سخن مي گويند.&
طبق اين نظر، جايگاه و خواستگاه زبان ترکي آذربايجاني روشن مي گردد. اين زبان در زمره زبانهاي جنوب غربي خانواده زبانهاي ترکي محسوب مي شود
استاد رحيم رئيس نيا نيز در نوشتاري که در مورد زبان ترکي تهيه کرده، ريشه شناسي زبان ترکي اذربايجاني را چنين ذکر مي کند که به نوعي با پژوهش زبانشناس فوق هماهنگي دارد:
"زبانهاي ترکي به چندين شاخه و شعبه تقسيم مي شوند که ترکي آذربايجاني به گروه غربي خانواده زبانهاي ترکي وابسته است. به نظر وي"منابع اصلي زبانهاي منسوب به شاخه غربي خانواده- هاي ترکي و از آن جمله زبان آذربايجاني عبارت بوده است از: زبانهاي قبايل و طوايفي که به نام هاي ساک- سکيف- سکا، گاس، گاسبي، گاسيت، خزر، سابير، سووار، هون، گوي ترک، تورک غز، اوغوز، قبچاق، و... شناخته شده اند. اينان در سده هاي پيش از ميلاد و نيز در نخستين هزاره ميلادي در اطراف درياي خزر مسکن گزيده اند. زبان آذربايجاني نيز به مانند ساير زبانهاي وابسته به گروه غربي تحت تاثير حوادث اجتماعي-تاريخي پيچيده اي به صورت زبان واحد خلق تشکل يافته است" (6)
دليل عمده اي که زبانشناسان تاريخي مي آورند که زبانهاي ترکي از خانواده زبانهاي هند و اروپايي نيستند، توجه به ساختار هجايي و آواشناسي اين زبان است. البته اشکال ديگر دستور و نحو زبان ترکي آذربايجاني نيز نشانگر اين است که اين زبان خود استقلال زباني دارد. تفاوت و در واقع خصيصه بارز زبانهاي ترکي در کميت حروف صدادارست. وجود نه صدادار به اين زبانها "هارموني هجايي"(7) مي دهد که در زبانهاي" دري" (فارسي) نيست. علاوه نوع پيچيده پيشوندها و پسوندها نيز نشان مي دهد که ساختار زبان ترکي و ظرفيتهاي آن با زبانهاي هند واروپايي متفاوت است. مثال ,واژه کول (خاکستر) کول-لر(خاکسترها)، کول-لر-ي (خاکسترهايش) و واژه قول (برده) قول-لار (برده ها)، قول-لاري (برده هايش) نشان مي دهد چه هماهنگي و هارموني در زبان و نوع تلفظ واژه هاي صدادار وجود دارد. به هارموني صداها در پسوند"لر" "لري" و نيز "لار" و لاري" توجه کنيد، با مقايسه اين نوع هارموني مصوتها مي توانيد پي ببريد که در زبان دري فارسي اين امکان گردش هجايي وجود ندارد. دکتر زهتابي در کتاب با ارزش خويش، به نام "معاصر ادبي آذري ديلي" براي نشان دادن جايگاه زبان ترکي آذربايجاني، با استادي و ايجاز خاصي انواع حروف صدادار را توضيح داده اند.(8)
مثل هر زبان ديگري زبان ترکي آذربايجاني مسير تاريخي ناهمواري طي کرده و به امروز رسيده است.نوع به کار بردن پسوند در اين زبان، بي آنکه آسيبي به خود کلمه وارد شود، سبب شده که اين زبان از يک استاندارد خوبي از نظر زبانشناسي برخوردار باشد که براي يادگيرنده زبان آسان خواهد بود. براي مثال کلمه"ائولريمده" (
evlerimde)" در خانه ما" از واژه اصلي "ائو"(خانه) "لر" علامت جمع، "ايم"پسوند مالکيت، "ده" پسوند مکاني به صورت يکدست و هماهنگ استفاده شده است. حال زماني که کلمه در زبان ترکي آذربايجاني از حروف صداداري بهره گيرد که از ته دهان تلفظ ميشوند، تمام پسوندها نيز خود را با آن صدا هماهنگ مي کنند. مثال "اوتاق"، اوتاقلار، اوتاقلاريمدا، اوتاقلاريمداکي، اوتاقلاريمداکيلار و ترکيب "اتاق-لار-ايم-دا-کي-لار-دان" (از چيزهايي که در اناق هايم هستند) نشان دهنده سياليت و ظرفيت گسترش ساختاري اين زبان است.(9) اين ساختار ويژه زباني سبب شده که به زبانهائي که هنگام اضافه شدن پسوندها، ريشه کلمه ثابت بماند، زبان التصاقي (agglutinate) گفته مي شود. در زبانهاي التصاقي نه تنها ريشه افعال هنگام صرف شدن ثابت مي ماند، بلکه در تمام کلمات ديگر نيز هنگام افزوده شدن پسوند، اصل کلمه بي-تغيير مي ماند. ضيا صدر و دکتر زهتابي نيز ريشه زبان ترکي آذربايجاني را جز زبانهاي التصاقي دانسته اند.با اين تفاوت که برخلاف بيشتر منابعي که من مراجعه کردم و در کتاب شناسي استاد ر..رئيس نيا هم ذکر شده، دکتر صدر زبان ترکي آذربايجاني را از نظر ساختاري از زبانهاي اورال آلتائي نمي داند، چرا که او باور دارد که زبانهائي خارج از خانوادهاي اورال آلتاي در اين گروه وجود دارند که التصاقي هستند .10
اين که شکل گيري کامل فرم زبان ادبي ترکي آذربايجاني چه زماني بوده، اطلاع دقيقي نداريم،اما کتيبه هاي اورخون يئني سئي يا يئني سو را ميتوان نام برد که ترکيب دستوري واژه ها و صوت شناسي کلمات موجود نشان مي دهد که اين سند از قدمت بيشتري برخورداراست. با اين حال اکثر منابع بر آنند که زبان هاي شکل يافته خانواده ترکي بيشتر از قرن هشتم ميلادي آغاز شده است. در اين مورد زبانشناسان با توجه به نوع زبانهاي ترکي، تکامل هر کدام را به قرون مختلف نسبت مي دهند. زبانهاي ترکي آسياي ميانه قرن هشتم شکل ميگيرند، حال آنکه شکل گيري زبان ادبي "اويغوري" را ما بين قرون نه تا چهارده مي دانند.(11( شيوه زندگي کوچي و نوع معيشتي و زيستي اجداد ترک آذربايجاني و طرز نگاه آنها به جهان و طبيعت سبب شده که صاحبان اين زبان از ثبات اجتماعي برخوردار نباشند. تهاجمات و لشکرکشيهاي مدام باعث شده که اين ملت در حالت کوچ قرار گرفته و از اقتدار دولتي بهره نداشته باشد. حضور جمعيت مختلف ترک در سراسر ايران و نيز ساير ممالک دليل بر همين است. با وجود عدم امکان آموزش رسمي زبان ترکي آذربايجاني در ايران و با وجود ممنوعيتها و محدوديتها و تحقيرها در پخش و نشر آثار اهل قلم اين خطه، زبان ترکي آذربايجاني به سبب ظرفيتهاي دستوري، ساختار نحوي، آوائي و نيز قدرت واژگان، زبانيت و زندگي و تکامل خود را پيش گرفته و جلو رفته است. طبق آمار سال 1997 حدود% 37.3 از جمعيت ايران به اين زبان تکلم مي کنند.
با اين حال در جامعه ايران سنت ديرينه استبداد سبب شده که واقعيات فرهنگي و آکادميک نيز بنا بر اميال و منافع حاکمان تحريف گردد. البته داشتن عقايد و آرا گوناگون در مسائل علمي يک موضوع طبيعي است. نکته مورد نظر من انکار و حذف است که نادرست است.
در مورد ريشه شناسي زبان ترکي آذربايجاني نظري هم وجود دارد که زبان ميليونها مردم آذربايجان را به زباني از ريشه هند و اروپائي نسبت مي دهد و از آن به عنوان زبان ":تاتي” و "هرزني" نام مي برند. حال آنکه در ميان آذربايجانيها واژه "تات" و "تاتي" به کساني اطلاق مي شد که آذربايجاني نيستند.همانگونه که تازيان، غير عرب را عجم مي خواندند. خود کلمه "تات" به نوعي با واژه روسي "تاتي" با هم به کار گرفته شده است. تاتها در مناطق قفقاز زندگي مي کردند، در ايالات"سيازان"
Siazan ، ديويچين، قوبا، قوناق کند، شماخي، اسمايلين.، در شهر باکو و در شبه جزيره آَبشرون، در شمال شرقي آذربايجان. تاتها قوم مستقلي بودند که در کنار آذربايجانيها زندگي مي کردند. ريشه زباني آنها روشن نيست ، طبق آمار موجود در يک سند، تاتها که در آباديهاي شمال ايران و اطراف تهران زندگي مي کردند، 28433 نفر آمارگيري شده اند. در اين سند ذکر شده است که "تاتها" از نظر ديني هم به مسلمان، مسيحي و يهودي منشعب مي شوند. زبان شناسان بر آنند که زبان تاتها با زبان ترکان آذربايجاني مشابه نبوده است. تاتها بر خلاف ترکان آذربايجاني هيچ وقت زبان کتبي نداشته اند، آنها در باکو به يادکيري زبان ترکي پرداختند. نکته قابل ذکر اين است که سياستهاي تک زباني و استحاله گري سبب شده که تاتها در ايران به کلي به زبان فارسي بگروند . تاتها در آذربايجان شمالي در دوران حاکميت شوروي عمدتا در باکو زندگي مي کردند. سياستهاي شوروي در آن زمان به سخن بزخي از زبان شناسان سبب شد که اتها موجوديت خود را به مرور از دست دهند بنابراين انتساب زبان ترکي آذربايجان به "تات" و "هرزن" و جدا نمودن خانواده بزرگ زبان ترکي از شجره زبان شناسي و زبانهاي "اوراليک التاييک" با اهداف خاصي انجام مي گيرد و گرنه داشتن نظر يا فرضيه در پژوهشهاي علمي چيزي قابل کتمان نيست.
بايد اشاره کنم که نبود جو حستجوگري، نقد و عدم امکان بررسي مسائل اجتماعي، از جمله ساختار جمعيت ايران، زندگي زبانهاي مختلف، و نگرش به پديده جديد "جوامع چند زباني" ، سبب شده که جامعه در يک خلا نظري وتتوريک زندگي کند، وقايع و افکار مطابق اميال قدرتمندان تعبير و تفسير گردد. در مورد زبان و ريشه شناسي زبان ملت آذربايجان هنوز در ذهن عامه .و نيز در منظر روشنفکران، همان نظراتي که از دوره فراماسونرهاي رضا شاهي ديکته شده موج مي زند. اما بايد تغيير زمان و شرايط را فهميد. به حقايق دو باره انديشيد. اين بار به صورت مستند، دقيق، با مدرک و استدلال. و زمينه را نيز براي پژوهشهاي بيشتر آماده کرد. اولين بار احمد کسروي بود که به موضوع زبانشناسي آذربايجان اشاره نمود و تئوري من در آوردي "تاتي" و "هرزني" را به عنوان زبان مردم آذربايجان ناميد. حال آنکه کار زبانشناسي با اشاره به خانواده هاي زباني و طبقه بندي زبانها مرتبط است و تمام زبانهاي مورد تکلم از نمودار زباني مشخصي ريشه گرفته اند. زبان ملت آذربايجان نيز از اين مقوله جدا نيست. با نيات سياسي و مطامع سرکوب فرهنگي نيز نميتوان چنين پديده هاي زنده را براي هميشه تحريف کرد. زبان آذربايجان از خانواده جهاني زبانهاي التصاقي است که اين گروه از زبانها همانگونه که گفته شد به شاخه زبانهاي آلتائيک مرتبطند. مشابهت ها در:1-واژگان 2- در ساحتار دستوري 3- در آواشناسي هم دليل عمده اين طبقه بندي است. طرح اصطلاح "نيمزبانها" هم که از سوي مورخ آذربايجاني، احمد کسروي مطرح شده، هيچ تغييري در موجوديت اين زبان و زندگي تاريخي آن ايجاد نمي کند. در علم زبان شناسي ما
pidgin-Creole داريم که نوعي گويشهاي مردم و قبايل مهجور و جدا مانده از اصل خويشند که به سبب کوچها و معضلات زيستي از ريشه زباني خود جدا افتاده و به نوعي به گويش ويژه دست يافته اند. گويشي که از زباني جدا شده و به مرور شکل يافته و ممکن است به حالتي برسد که ديگر براي صحبت کنندگان زبان اصلي مفهوم نباشد. براي مثال چيزي که از آن به نام زبان "هرزندي" نام برده مي شود و آقاي کسروي آن را نيم زبان آذربايجان مي نامد و از آن مثال مي آورد، در واقع همان چيزي است که در زبان شناسي "پيدگين" pidgin مي گويند. گويش يا زبانکي که از اصل خود جدا مانده است. به مثال خود آقاي کسروي و تطابق معنائي آن اشاره مي کنم.
"امسور ورون خيلي وروسته، سيل خيلي آمارا، گندومي خروب کرديه،
"امسال باران زياد باريده، سيل بسيار آمده، و گندمها را خراب کرده"
در واقع جمله اول شکل مهجور، وامانده و سرگردان جمله دوم است. حالا تراشيدن يک شخصيت زباني به اين "زبانک" يا "پيدگين" و آنرا زبان باستاني مردم آذربايجان ناميدن همه عاري از هر گونه اعتبار علمي است. " لازم به توضيح است که "پيدگينها" ابتدا در زبان انگليسي پديد آمدند که جاي صحبت آن در اين جا نيست.
بنابر اين درک ريشه زباني مردم آذربايجان که من از روي اسناد و نمودارهاي زبانشناسي شجره آن را خواهم آورد، از خانواده زبانهاي ترکي است و هر گونه سفسطه کاري در اطلاق نيم زبان، يا جدا کردن ساختار گرامري، لغوي، و نحوي اين زبان از زبان ترکي بيمعني است. چرا که اين زبان زنده است.کار مي کند. هر روز صاحبان انديشه به آن زبان آثار خلاقه مي آفرينند و با وجود دهه ها و سده ها بي احترامي ، به ويژه در دوران سلسله پهلويها، اين زبان راه خود را مي رود و خودش با واژه ها و الحانش، با ساز عاشقان دلسوخته، با ني چوبانان کوه و کمر در اراضي آذربايجان، و با سوز دل شاعران ترکي گوئئ چون شهريار، سونمز، استاد يحيي شيدا، اشعار ملوديک استاد بارز، ممد آراز، و صدها ديگر بر زندگي زباني خود ادامه مي دهد. جاي تاسف است که روشنفکران غير ترک به سبب نبود شرايط نشر و پخش آثار اهل قلم ترکي گوي، چندان آشنايي با اين آثار ندارند و از سويي اين خلا زباني يا به سخني حذف زبان سبب شده که ترکان ما پارسي گوي شوند. اسناد به جا مانده از دوران مشروطه و حکومت ملي آذربايجان هم نشان مي دهد برخلاف نظر کسروي ويارانشان آقاي حسن رشديه نيز در گامهاي نخست بر آن بود در آذربايجان آموزش به زبان ترکي آذربايجاني را مستقر سازد و ضمنا آموزش در جامعه ايران را به صورت دو زبانه سازد. همان گونه که دکتر رضا براهني، نويسنده ، شاعر و منقد ادبي هم در نوشتار خويش که در بيشتر نشريات و سايتهاي داخل و خارج منتشر شد، به همين موضوع صحه مي گذارد.(سايت تريبون)
آقاي احمد کسروي براي اثبات نظر خود در مورد بي ريشه بودن زبان آذربايجان بر آن مي شود در ريشه شناسي نام اشخاص و شهرها هم به نوعي خيالپردازي کند که براي خواننده بي غرض امروزي ودانشجوي پژوهشگر مضحک مي آيد. آيشان براي مثال براي اينکه نظر خود را در مورد بي ريشه بودن زبان تـرکي آذربايجاني ثابت کنند، سعي کرده اند براي واژه هاي موجود ترکي در آذزبايجان وسراسر ايران که ترکان زندگي مي کنند، ريشه فارسي بتراشند. اين تلاش ايشان نه از جنبه تفحص و تحقيق بلکه نوعي شکل تحريف علمي پيدا ميکند. براي مثال ايشان ريشه کلمه:
"سوگودلو"را بيدک،
"گردکانلو" را گردکانک،
"قزلجه" را سرخه،
"ايستي بولاغ" را گرمخاني ،
يالقوز آغاج" را يکه دار و غيره ناميده اند که در يک کلام از منظر زبانشناسي واژه ها مضحک است.. در اين سند ادعا مي شود که گويا مردم آذربايجان بعد از کوچيدن به اراضي امروزي واژه هاي فارسي را به ترکي ترجمه کرده اتد. حال آن که قبل از ورود آريايي ها به فلات ايران ، اين مناطق محل سکونت "اورال آلتائيان" بوده است که اجداد ترکان آذري شناخته ميشوند.(در اين مورد به مقاله حميد نطقي در مجله وارليق شماره هاي آذر و دي 1363 مراجه کنيد.ر.ر.)
براي روشن شدن اذهان عموم بايد اشاره کنم که پسوند "لو" يک شاخص در زبان ترکي آذربايجاني است که صدها کلمه اساسي در فرهنگ کتبي اين زبان با اين فرم وجود دارد."لو" که گاهي در ميان مردم به صورت پسوند"لي" هم به کار برده ميشود، پسوند نسبي و ملکي است. کلمات تاريخي همچون ايل ترک "باهارلو"، " قره قويونلو" که داراي پسوند "لو" هستند قرنها سابقه استعمال زباني داشته و تعابير آقاي کسروي در شقه-شقه کردن اين واژه ها و چسباندن آنها به زبان فارسي معتبر نيست. تلاش براي پيدا کردن يک پدرخوانده فارسي به واژه ها و اسلوب زباني ترکي آذربايجاني هيچ کمکي به کار زبان نميکند. يا ترکيب اصيل "ايستي بولاغ" که زبانزد مردم آذربايجان است و در روستاها و مناطق کوهستاني به چشمه هاي آب گرم اطلاق مي شود را به واژه مهجور فارسي"گرمخاني" نسبت ريشه اي دادن واقعا عاري از هر اعتبار علمي است.(13) بنابراين سرگردان ماندن آقاي کسروي مابين واژه هاي "آذري" و "ترکي" و تلاشش براي جداکردن زبان مردم آذربايجان از خانواده زبانهاي ترکان و نيز تراشيدن ريشه قلابي براي واژه- هاي ترکي آذربايجاني در زبان فارسي نيز چندان کمکي به خواننده نمي کند. براي مثال آقاي کسروي در واژه شناسي نام آباديها به لغت "قرا" اشاره مي کند وتلاتش دارد به هر ترتيبي است براي اين واژه معصوم و اصيل ترکي پدرخوانده فارسي بسازد. ايشان چنين مي نويسند:
"در آذربايجان بر سر بسياري از نامها واژه "قرا" آورده مي شود مثلا "قراچمن" و "قرارود". و چون قرا در ترکي به معناي سياه است کساني خواهند پنداشت در اين نامها همان معني ترکي مقصود است. ولي بايد دانست که "قرا" در زبان آذري به معناي بزرگ بوده و خود تغيير يافته واژه "کلان" است که در فارسي هنوز هم به کار مي رود." و ادامه مي دهند که:
"از اينجا ميتوان گفت "قرا" در "قراچمن"و "قرارود" و بسيار مانندهاي آن، نه واژه ترکي که واژه آذري است و معناي آن بزرگ است" )15) خوب، حتي براي خواننده مدرن و منطقي امروزي، که ترک آذربايجاني هم نباشد سفسطه نويسنده روشن است. نخست اين که ايشان براي اينکه قافيه را درست کنند آمده و واژه معصوم "قره" يا "قارا" را به شکل "قرا" بيان کرده اند، سپس در ادامه تلاشش سعي کرده اند پدرخوانده اي در فارسي به اين کلمه پيدا کنند و قرعه به نام واژه "کلان" در آمده است تا اثبات کنند که "کلان" اصل "قرا" بوده، سوم اينکه با تحريف واژه "قرا" بر آن شده اند که اين واژه را از شخصيت ترکي به هيئت من در آوردي آذري درآورند. حال آن که صورت مسئله خيلي روشن است. در فرهنک لغات ترکي آذربايجاني از قرنها پيش واژه اصيل "قارا" يا" قره" به تکلم تبريزيها موجود بوده و علت اطلاق اسم "قرا چمن" به "قره چمن" نه گناه واژه "قره" بلکه اجراي سيلست فارسي سازي و کشتن اصالت زبان ترکي آذربايجاني بوده است.و گرنه از منظر واژه شناسي و طبقه بندي واژه اي چه ارتباط "واکه اي" يا هجائئ مابين واژه "کلان" فارسي و لغت مظلوم ترکي "قره:" وجود دارد. خاصه اينکه به سخن دکتر صدر تلفظ صوتي "ق" در فارسي (تهراني) به خصوص با آشفتگي خاصي روبروست. به قول استاد جلال همائئ (فلم) را "غلم" تلفظ مي کنند و "غلام" را قلام. اما راي عموم بر آنست که فارسي صوت "ق" نداشته و تنها "غ" دارد .(16) در تک تک نام واژه ها همين تمهيد عجيب و قريب به کار رفته است. حال آن که با اين کارها نمي شود موجوديت زبان ترکي آذربايجاني و هويت ملت آذربايجان را خدشه دار کرد. البته گاهي در تنگناي قافيه شاعري به سبب ظرفيتهاي آوايي "قارا" را به صورت حرف مصوت کشيده "آ" نيز گفته- اند. يک مثال ديگر کلمه "ارونق" است. منطقه "ارونق-انزاب" از مناطق قديمي اراضي آذربايجان است. ارونق با الف فتحه دار تلفظ مي شود. آقاي کسروي براي اينکه تئوري خود را به کرسي بنشاند، ابتدا به کلمه "ارونق" يک "آ" اضافه ميکند، بعد ادعا مي شود که اين واژه "نخسست "آرانک" بوده ، که به معناي آران کوچک باشد"(17) با چه درکي ميتوان به اخر يک واژه ترکي "کاف"تصغير اضافه کرد و معناي ديگري، در يک زبان ديگري،از آن مستفاد نمود. صدها نوع از اين قبيل موارد وجود دارد که در کتابي جمعاوري خواهد شد. البته داشتن فرضيه هاي متفاوت در زبان امري رايج بين زبانشناسان است حتي نظرات ضد و نقيض. اما اين روش آقاي کسروي در اين مورد قابل استناد نيست.
زبان ترکي آذربايجاني درمتون تاريخي
در اين قسمت برگردان نوشتاري کوتاه از يک منبع علمي ديگر را در مورد جايگاه زبان ترکي آذربايجاني ذکر مي کنم تا خوانندگان هر چه بيشتر با نظرات گوناگون آشنا شوند و نيز پژوهشگران و دانشجويان با ديد بازتري به اين مسئله بنگرند . روشن است که نشر و پخش همچو نظراتي مي تواند جو سالم تفکر و انديشه پردازي را پربارتر کند و بر مدتها روش تک گوئئ و قضاوت رسمي و سياسي در مورد زبان ترکي غلبه کند تا دانشجويان و خوانندگان هوشيار به طور فراگير به اين موضوع بنگرند.
"از زبانهاي رايج دنيا که در امروز ميليونها نفر به آن زبان تکلم مي کنند، يکي هم زبان ترکي است که علاوه بر کشورهاي ترکيه، آذربايجان ، در بلغارستان، اوزبکستان، کازاخستان، قيرقيزستان، تاجيکيستان، يونان و قبرس نيز به اين زبان سخن مي گويند. البته در ديگر کشورهاي جهان نيز ميليونها ترکي گوي زندگي مي کنند، که تنها در آلمان بيش از يک ميليون نفر و در ممالک امريکاي شمالي نيز به عنوان "کارگران مهمان" ترکان زندگي مي کنند. اينان به شاخه هاي مختلف خانواده زبان ترکي سخن مي گويند. در شاخه هاي اين زبان، زبانهاي ترکي ترکمن، آذربايجاني، قفقازي، لهجه هاي ترکي خراساني وجود دارند که از شعبه اصلي زبانهاي آلتائيک هستند. البنه زبانهاي مغولي و
tungusic نيز از زبانهاي زير همين خانواده محسوب مي شوند. تا سال 1928، پنج سال پس ار استقرار جمهوري ترکيه تمام اسناد خانواده زبانهاي ترکي با الفباي عربي نوشته مي شد که دليل آن هم تاثير قدرتمند اسلام در منطقه بوده است. در سال 1928، اصلاحات زباني در ترکيه سبب شد که الفبائي بر اساس قراردادهاي زبان لاتين با 28 حرف به زبان کتبي ترکي تبديل شود ، که مورد بحث ما نيست.(18) اما زبان ترکي امروز در آذربايجان ايران همان گونه که ذکر شد مسير طولاني پيموده و پس از تغييرات و تحولات فراوان، که ناشي از وضع زيستي اجداد ترکان آذربايجان بوده، به شکل امروزي رسيده است. اجدادي که به آنها از نظر زباني ترکان اوغوز مي گويند ، که کارنامه ادب شفاهي آنان از پيشينه ادبي 1500 ساله برخوردار است. يعني ادبياتي که به "ادبيات اوغوز" معروف است. کتاب معروف "دده قورقوت" از داستانهاي مردم ترک زبان" اوغوز"از زمره اين گنجينه به شمار ميرود. بعدها داستانهاي "کور اوغلو"، نوشته هاي يونس امره، فضولي و اشعار مختوم قلي، وارث ادبيات اوغوزها و در مجموع دربر گيرنده تروت معنوي ادبيات ترکان آذربايجانند.(19) فکر مي کنم با روشي که آقاي کسروي پيش گرفته بود، اگر آن زمان دسترسي به منابع امروزي ترکان داشت و سند "ده ده قورقوت" را مي ديد ، واژه "ده ده" را به سبب تشابه به واژه "دد" به فارسي نسبت مي دا د. اما واژه ها در زبانها پديد مي آيند و بر طبق نيازهاي زمان و ضروريات زندگي اجتماعي و اقتصادي تغيير مي يابند، زبانها با يکديگر همکاري کرده و مهمانهايي را از همديگر مي پذيرند، واژه هائي کم کم به سبب از بين رفتن موقعيت تاريخي يا اقتصادي از دور خاج مي شوند و جاي خود را به تازه واردين مي دهند واين چنين است که علم معاني يا لکسيکولوژي عمل مي کند. نزديکي و ارتباطات اجتماعي اقتصادي ترکان آذري و ساير ترکان هم خانواده در ايران با فارسها سبب شده که زبان فارسي برخي از عناصر زباني ترکي را عاريه گرفته و فارسيزه کند. اين نشانه ضعف زباني نيست. بري مثال پسوند "چي" در خيلي از واژه هاي فارسي و در ادبيات آن به کار رفته و مورد تکلم واقع مي شود. مثال قهوه چي:درشکه چي، چايچي و غيره. جا افتادن اين پسوند رايج زبان ترکي در فارسي تنها نياز زباني است که به صورت مقبول در آمده و فارسها از اين ساختار دستور زبان ترکي سود ميجويند.
هم چنان که دکتر محمد تقي زهتابي نيز اشاره کرده اند علم معاني در زبان ترکي آذري روندي ناپيوسته، پيچيده و ناهمگوني داشته است و اين خود تصويرگر زندگي ملتهاي ترکي گوي است که در اراضي آذربايجان در تاريخ طولاني زيسته و رفت و آمد کرده اند.)20)
وجود واژه هاي مشابه در زبانها امري کاملا طبيعي است و اين حالت به دو دليل عمده صورت مي گيرد. نخست هم گروه بودن زبانها در تاريخ و دومي نياز هر زبان براي رشد و تکامل خويش سبب مي شود که واژه ها همواره بين زبانها در حرکت باشند. طبق اطلاعاتي که هر سال موسسه ام-آي_تي
MIT در مورد زبانها صادر مي کند زبان ترکي يکي از زبانهاي استاندارد از نظر زبان شناسي است.(21)در اين سند آمده است که بيش از ده درصد کلمات انگليسي از ريشه زبان ترکي اخذ شده اند. البته همان گونه که اشاره شد زبانها پس از عاريه گرفتن کلمات از يکديگر سعي مي کنند واژه ها را با ساختار صدايي و معنائي خود هماهنگ سازند. بنابر اين هيچ زباني ناب و خالص نيست و هر گونه تلاش در مورد پيرايش زبانها از واژه هاي بيگانه و يا تئوري ناب سازي زبان با واقعيات زيستي انسان خوانائي ندارد. انساني که مدام در داد و ستد معاني و انئيشه هاست. از سوئي اطلاق الفاظي چون زبان وحشي يا زبان اقوام بي تمدن و بيابانگرد به ترکان آذري ، يا زيان اعرب را زبان بدويان شمردن نيز جز غرض ورزي به حل مسئله- اي کمک نمي کند و تنها نشانگر جهالت گويندگان و بي اطلاعي آنان از وضع زيستي-تاريخي اين ملتها است. همين جا اشاره کنم که طبق تحقيقات زبانشناس معروف آر.اچ روبينز زبان عربي اولين زباني بود که در اواخر سده هشتم ميلادي از نظر دستورنويسي و گرامر رشد فراوان کرد و براي اولين بار دستور زبان سيبويه بصري متبلور شد که در نوع خود بي نظير بود و" سيبويه براي حروف عربي به توصيف آواشناختي تازه اي راه برد که مستقلا از آن خود او بود و آن توصيف آواشناختي به مراتب پيشرفته تر و کمال يافته تر از علم آواشناسي غربي چه در دوره معاصر سيبويه و چه دوره هاي پيشين بود."(22( با رشد و گسترش اسلام در منطقه و جهان و وجود متن معتبر عربي به نام قرآن، زبان عربي به زبان اثربخش آن زمان تبديل شد و ظرفيتهاي نحوي و آوايي و علم معاني آن سبب شد که زبانهاي ملل منطقه تحت نفوذ آن قرار گيرند .از سويي "همخوانيهاي گلوگاهي يا حلقي (pharyngeal) همان گونه که زبانشناس شهير فرانسوي آندره مارتينه مي گويد" يا نزديک شدن جدارهاي پيشين و پسين گلوگاه يعني پسين ترين بخش پشته زبان از يکسو و ته دهان از سوي ديگر، ميتواند به ايجاد بندش يا سايش بيانجامد ولي زبان شناخته شده اي چون عربي سايشهاي گلوگاهي بيواک و واکداري دارد که به ترتيب با h} {و,? آوا نويسي ميشوند {تلفظ ح و ع در زبان عربي}.23 زبان ترکي آذربايجاني نيز از نظر حروف صدادار 9 تايي توانايي بيشتري براي اداي کلمات، و تکامل واژگان دارد. همان گونه که اشاره شد سيبويه بصري که ايراني بود به چهره برجسته زبانشناسي عربي تبديل شد. روشن است الفباي عربي ، به عنوان الفباي زباني که آسماني و مقدس خوانده مي شد و ضمنا داراي يک متن نهائي و غير قانل تغيير هم شده بود، در جهان گسترش يابد و به الفباي ملل منطقه از جمله ترکان آذربايجان تبديل شود. زبان شعرا و نامداراني چون نسيمي، فضولي و سيد عظيم شيرواني شد که آثارشان هر چند در بوته ممنوعيت گرفتار بوده اند، اما همچنان ورد زبان زنان و مردان آذربايجانند:
"منده مجنوندان فزون عاشيقليق استعدادي وار
عاشيق صادق منم مجنونون آنجاق آدي وار
) من در عاشق بودن از مجنون هم عاشقترم
از مجنون فقط نامي مانده است ، منم عاشق صادق(
گفتني است که در قرن چهاردهم ميلادي هر دو زبان، عربي و عبري، در دانشگاه پاريس فرانسه رسميت يافتند.
از مهم ترين سند کتبي متعلق به ترکان به کتاب ده ده قورقوت اشاره مي شود که اين سند به "اورخون- يئني سي يازيلاري" (نوشته هاي اورخون- يئني سي) معروف است، که به مناسبت 1300 مين سالگرد اين سند در جمهوري آذربايجان گردهمايي با شکوهي بر گزلر گرديد. کتاب ده ده قورقوت " به طايفه اوغوزها " منتسب است و ترکان عثماني نيز اين سند را به اشکال مختلف چاپ کرده اند. اين که زبان ترکي آذربايجاني چه مسيري را در همسايه شمالي گذرانده و از الفباي عربي به سيريل و سپس به الفباي لاتين راه برده مورد بحث ما فعلن نيست. ولي بايد گفته شود هر کلمه اي ، به هر الفبايي در هر زباني که به کار مي رود، " چه به لحاظ معناشناسي و چه به لحاظ دستور و چه به لحاظ تلفظ مختص به خودش، تاريخ خاص و منحصر به فردي دارد"24) در ر يشه شناسي زبان ترکي آذربايجاني ورود به اجزا تشکيل دهنده اين زبان وبررسي چگونگي رشد و پايداري آن در يک دوره بغايت خشن به تفصيل بيشتري نياز است. از سويي مطالعه متون تاريخي زبان ترکي و تجزيه تحليل آن کار ديگري است و موقعي ديگر ميطلبد.

اين بر عهده دانشجويان است که با پروژه هاي تحقيقاتي بتوانند زواياي مختلف زندگي زبانهاي رايج در ايران را در بياورند و بر تاريکيها نور بپاشند.

مراجع:
1-
Galtung,J. 1980. The True words, A Transnational Perspective, New York,the Free Press نقل از کتاب کانگاش ص254
2-در همچو شرايطي سعي مي شود به مرور ملتي را از حالت "احترام به خويشتن" به حالت "وادادن و تسليم" شدن سوق داد و او را در روندي به حالت استحاله شده و بي هويت در آورد.نمونه اش سرخ پوستان و نيز کساني که زبان خود را از دست داده اند.
3-مريت روهلن(
Merrit Ruhlen) در اثر خود-"ريشه زبان" به واژه مونوژنه نسز" monogeneses اشاره مي کند که مراد همان زبان واحد بشري است که ديگر زبانه، به ادعائي از آن منشعب شده اند.
4-اسکوتناب کانکاش (
Skutnab Kangash)، زبانشناس سوئدي، کتاب "از شرمزدگي تا مبارزه جويي،1988 چاپ امريکا-ص13-
5- زبانهاي ترکي) (
Turkic Languages از شبکه جهاني،
6-رحيم رئيس نيا – درباره زبان ترکي 2004 ص 4 از سايت تريبون
7-
Linguistic Characteristics, p 3,From Internet site, Turkic Languages
8-ژهتابي ، دکتر محمد تقي، معاصر ادبي آذري ديلي انتشارات آشينا، 1379 چاپ دوم- ص2
9-براي مطالعه بيشتر اين مبحث مي توانيد به کتاب ارزشمند دکتر محمد تقي زهتابي"معاصر آذري ديل" مرجعه کنيد" که به صورت مفصل پسوندهاي زبان آذربايجاني شرح داده شده است.
01-ضياء صدر، سلسله مقالات مندرج در روزگار نو، آبان 1375-شماره مسلسل 177، دفتر نهم، سال پانزدهم در مورد زبان و خط.
11-در زبانشناسي تاريخي تحت عنوان "طبقه بندي"
classification)) به شرح تفضيلي اين موضوع ميتوانيد مراجعه کنيد.
12- مدرکي تحت عنوان تاتها در شبکه اينترنت به چشمم خورد که در آدرس
www.Tat,Harzani مي توانيد کامل اين نوشته را بازديد کنيد
13- براي مطالعه کامل نظرات احمد کسروي به کتاب "کاروند کسروي صص336 به بعد مراجعه کنيد. کاروند کسروي، به کوشش يحيي ذکاء- چاپ دوم،سال 2536 تهران، اتشارات فرانکلين
14- همان منيع.صص 431
خواننده بي غرض ميتواند با اندکي تامل و تفکر درک کند که اين قبيل ريشه تراشهاي موهوم براي هزاران واژه ترکي آذربايجاني در واقع آب در هاون کوفتن است.
15- آقاي کسروي در کتاب "کاروند کسروي" در مبحث زبانشناسي بخشي را به زبان خلخال اختصاص داده و من از اين قسمت، امثال مندرج در متن را ذکر نموده ام.
16-ضياء صدر،
- مسئله زبان مشترک و زبانهاي مادري-روزگار نو- خرداد 1375- شماره مسلسل 172- صص55-54.
17- احمد کسروي، کاروند کسروي-صص368-369
&-براي اطلاع بيشتر در مورد پراکندگي ملت ترک آذربايجان و زبان آنها ميتوانيد به داده هاي سايت ميراث فرهنگي و نيز به آدرس "سوزوموز" در اينترنت مراجعه کنيد.
18-در داده هاي شبکه جهاني اينترنت زير عنوان
Languages of the world يا زبانهاي دنيا اطلاعات ارزشمندي وجود دارد که من چکيده وار بيان داشتم.
19- آنار، رضا ، " 155 ايل اوغوز ادبياتي"- آنتولوژيا- آذربايجان نشرياتي-1999- بخش مربوط به ادبيات کتبي و شفاهي مردم آذربايجان در سده هاي هفثم و هشتم، اسناد باقيمانده از نوشته هاي اورخون يئني- سي-صص 9 به بعد
20- دکتر محمد تقي زهتابي،
علم معاني(لکسيکولوژي)-ترکيب لغوي زبان آذري معاصر، نشر ائلدار-تبريز-1371-چاپ اول-صص21-14
21- سايت اينترنتي "گجيل"، جايگاه زبان ترکي و بررسي آن در مقايسه با ساير زبانها-صص1-2
22- آر.اچ. روبينز، تاريخ مختصر زبان شناسي ترجمه عليمحمد حق شناس، چاپ چهارم، نشر مرکز 1381.صص214-215
23- آندره مارتينه، مباني زبانشناسي عمومي-اصول و روشهاي زبانشناسي نقشگرا. چاپ هرمسف ترجمه هرمز ميلانيان،صص 70-71
24- همان منبع 22- صص
+ یازیلمیش جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 3:5  يازان قوشاچاي بالاسي   | 

در دره‏ى جيحون به روايت طبرى1

زكريا كتابچى

فهيمه مخبر دزفولى(1)

چگونگى ورود تركان به عالم اسلام از موضوعات قابل توجه تاريخى است. اعراب پس از فتح ايران به سوى ماوراءالنهر تاختند و روند پيشروى آنان در سرزمين‏هاى تركان در دوره‏ى امويان تكميل شد. اين مقاله به بررسى اولين رويارويى تركان و اعراب در روزگار خليفه‏ى دوم پرداخته و فضاى فرهنگى حاكم بر اين رويارويى را ترسيم كرده است. اين مقابله آغاز تعاملات مذهبى، اجتماعى و سياسى بين تركان و اعراب بود كه تا سلطه تركان بر تمام جهان اسلامى در قرون بعدى تداوم يافت.

واژه‏هاى كليدى: تركان، اعراب، فتوح، ماوراءالنهر، رود جيحون، احنف بن قيس، طبرى، ربعى بن عامر.

به جز اشعارى چند متعلق به شعر عربى قبل از اسلام كه چشم‏اندازى از نظريات در مورد تركان بيابانگرد در جامعه عربى در اختيار ما مى‏نهد2 و تعدادى حديث كه در كتب حديث معتبر ضبط شده است.3 ارتباطات اوليه اقتصادى، اجتماعى و سياسى كه احتمالاً بين اعراب و تركان در طول دوران قبل از اسلام و صدر اسلام وجود داشته به صورت يك ابهام باقى مانده و موضوع مهمى است كه در صفحات تواريخ عمومى توضيح داده نشده است.

هر چند ممكن است، عوامل مؤثرى مانع توسعه‏ى ارتباط اوليه بين اين دو ملت4 شده باشد، شواهد مضبوطى در ادبيات اسلامى وجود دارد كه مربوط به اولين ديدار اعراب و تركان در اطراف مَرو است. مرو پايگاه نظامى ثابت اعراب بود كه براى تهاجمات بعدى به آسياى ميانه در شرق (خراسان) تأسيس شد و اين زمانى بود كه دولت كوچك اسلامى در مدينه در روزگار عمر، تبديل به يك دولت قدرتمند شده بود.

بسيارى از منابع، خصوصا طبرى، مورخ بزرگ عرب، شرح كامل و جذابى از اولين مقابله‏ى پادشاه تركان «خاقان» برضدّ فرمانده عرب، احنف بن قيس در دره‏ى جيحون (نزديك مرو 22ه / 642م) ارائه مى‏دهد. قبل از اينكه مطالعه‏ى دقيق واقعه را از طريق طبرى دنبال كنيم، شرح فعاليت‏هاى نظامى اعراب در ايران، ما را در فهم موضوع كمك مى‏كند.

با وفات پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله (632م) اسلام، دين مسلّط در بخش جنوبى شبه جزيره‏ى عربستان شد. دوران ابوبكر، اولين خليفه از خلفاى راشدين تنها دو سال طول كشيد و اين دوران خلافت در دفع تهاجم رؤساى قبايل و تلاش براى توقف جنگ‏هاى داخلى و حركات ارتداد، پايان يافت.

هنگامى كه عمر با آخرين توصيه‏هاى مؤكد ابوبكر، به خلافت رسيد (634 ـ 644م)؛5 مراكز آشوب در ميان سران قبايل خاموش شد، دولت نوبنياد اقتدار يافت و آرامش و ثبات سياسى ـ اجتماعى مانند روزگار پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به شبه جزيره‏ى عربستان بازگشت. بنابراين، دليلى براى تأخير در سلطه بركشورهاى همسايه چون بيزانس و ايران كه پيامبر در زمان حيات خود به فتح آنها مژده داده بود، وجود نداشت.

در واقع، سپاهيان مسلمان عرب در چند محور جهان قديم، شامل غرب، شمال و شرق تحت رهبرى فرماندهانى توانا پيشرفت كردند و پيروزى‏هاى مهمى خصوصا بر ارتش بيزانس در سوريه و مصر و هم‏چنين ايران در دوره‏ى عمر، كسب كردند. مسلمانان پس از كسب يك پيروزى بزرگ بر لشكر بيزانس6 در سوريه، با كسب اجازه از مدينه راهى ايران شدند.

اعراب با اعتقاد و الهام جديد اسلامى، لشكر شكوهمند ايران را در نبرد مشهور قادسيه (630م) شكست دادند و در سال بعد، در جلولا (631م) آنان بخشى7 از ايران، شامل گذرگاه سوق‏الجيشى كوه‏هاى زاگرس در داخل كشور را اشغال كردند. آخرين پادشاه ايران، يزدگرد سوم، لشكر بزرگ ديگرى براى مقابله با اعراب به نهاوند فرستاد تا تاج و تخت خود را نجات دهد. اين نبرد، بار ديگر با پيروزى درخشان اعراب پايان يافت (642م) كه دروازه‏هاى ايران را كاملاً به روى ايشان گشود.

اعراب از جانب ديگر، تحت نظر فرمانده‏ى بزرگ، احنف بن قيس به پيش رفتند و سراسر شمال ايران را فتح كردند.8 ربعى بن عامر در يك غزل به اين موفقيت نظامى اعراب اشاره مى‏كند:

و بلخ و نيسابور قد شقيت بنا

و طوس و مرو قد ازرنا القنابلا

انخنا عليها كورة بعد كورة

نفضهم حتّى احتوينا المناهلا

فلله عين من رأى مثلنامعا عذاة

ارزنا الخيل تركا و كابلاً

بلخ و نيشابور توسط ما، سقوط كردند و طوس و مرو با تاخت و تاز ما، خراب شدند. شهر به شهر هجوم آورديم و در هر يورش آنها را متفرّق كرديم و در پايان، تمام مناطق سرنوشت‏ساز را تسخير كرديم. منظره‏ى عجيبى بود، ما هر كدام حمله مى‏كرديم و تركان9 و كابلى‏هاى سواره بر اسب را غارت مى‏كرديم.10

آنها سرانجام به دولت كهنسال ايران خاتمه دادند و به اين ترتيب، مرز امپراتورى نوبنياد و اسلامى از جانب شرق تا رود جيحون گسترش يافت و رود جيحون به عنوان «مرز رسمى»11 پذيرفته شد، همان‏طور كه خط دفاعى طبيعى بين تركان و ايرانيان از زمان‏هاى دور وجود داشت. قطعا ماوراءالنهر يا تركستان سُفلى به عنوان منطقه‏ى عبور مهاجمان ترك صحراگردى كه به طرف آسياى ميانه مى‏آمدند حتى قبل از تركان سلجوقى و عثمانى مطرح بود.

حال، اعراب همسايه‏ى تركان شده بودند و خودشان را براى هجوم به آن طرف رود مشهور جيحون در مسير سرزمين‏هاى تركان آماده مى‏كردند. قبل از اينكه، حمله اعراب و سلطه بر آسياى ميانه را از ديدگاه تركان مورد نقد قرار دهيم،12 شرحى روشن از آغاز تماس بين اين دو ملت كه البته كل جزئيات سياسى و تاريخى فيزيكى جهان را تغيير داده ارائه مى‏شود.

بدين منظور، لازم است مكاتبات سياسى بين خليفه عمر و سردار او در شرق، احنف بن قيس در شروع اين وقايع مطرح شود. بر طبق روايات مشروح در منابع اسلامى خصوصا طبرى، احنف بن قيس پس از تكميل عمليات نظامى خود در شمال ايران، نامه‏اى به مدينه فرستاد و اطلاعات كاملى درباره‏ى فتوحاتى كه او در شمال شرقى امپراتورى تازه تأسيس مسلمانان به دست آورده بود، ارائه كرد. او هم‏چنين به طور غيرمستقيم تلاش كرد كه اجازه رسمى مدينه را براى پيشروى به سوى تركستان كسب كند.

به طور يقين، عمر از اينكه اطلاعات كافى درباره‏ى سلطه نظامى سپاه مسلمانان در شرق و اقدامات درخشان آنان بدست آورد، خوشحال بود. بر طبق نظر مورخ بزرگ، طبرى نامه‏ى احنف، چنان عمر را هيجان زده كرد كه او ناگهان فرياد زد «او احنف است»، كنيه‏اش «آقاى مردم مشرق» شد! (سيد اهل المشرق).13 اما مى‏شود، فهميد كه اين شادى و هيجان خليفه، بسيار كوتاه بود، خصوصا وقتى كه اين هيجان موقت، جاى خود را به قضاوتى واقعى داد. به نظر مى‏رسد حتّى او عميقا در مورد اين پيروزى‏هاى درخشان در شمال ايران و مجاورت با تركان در آينده نگران بود. او نتوانست اندوه خود را پنهان كند و صراحتا به همراهانش گفت: «من آرزو مى‏كردم هرگز لشكرى به خراسان نفرستاده بودم و اى كاش رودخانه‏اى از آتش بين ما قرار داشت».14

ما از روايات طبرى در مى‏يابيم كه بعد از بهبودى اوضاع، عمر بار ديگر نامه‏اى به سردارش احنف نوشت و به او دستور داد كه پيشروى در مشرق و در مسير تركستان را متوقف كند و گفت: «اما بعد فلاتجوزن النهر و اقتصر على مادونه و قد عرفتم باى شى‏ء دخلتم على خراسان فداوموا على الذى يرم لكم النصرو اياكم ان تعبر و افتنفضوا».

«هلا، از رود جيحون فراتر نرويد و به اين سوى آن بسنده كنيد، مى‏دانيد كه شما چرا به خراسان وارد شده‏ايد، پس بر آن بمانيد تا پيروز بمانيد. اگر شما اين كار را انجام دهيد، پيروزى براى شما باقى خواهد ماند. من تكرار مى‏كنم از رود جيحون عبور نكنيد، وگرنه پراكنده مى‏شويد.»15

به احتمال زياد، خليفه چنين نامه‏ى جالبى را نوشت تا اصول سياست خارجى پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را كه در حيات خود بنيان نهاد، دنبال كند. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در طول حيات خود توصيه مى‏كرد كه نسبت به تركان بر مبناى «تجاوز نكردن» و «به خشم نياوردن» آنان،16 رفتار كنيد! در كنار احاديث بسيارى كه از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نقل شده است، حديثى در سنن ابن داوود (يكى از شش مجموعه‏ى حديثى معتبر) ثبت شده است.

قال النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله : «دعوا الحبشة ما ودعوكم و اتركو الترك ما تركوكم»

حبشيان را تَرك كنيد تا زمانى كه شما را تَرك مى‏كنند و تُركان را رها كنيد، تا زمانى كه شما را رها مى‏كنند.17

نه تنها عمر، بلكه بسيارى از رهبران مسلمان و فرماندهان از جمله خلفاى اموى مانند معاويه، مؤسس سلسله‏ى امويان و عمربن عبدالعزيز، چنين سياستى را برضد تركان داشتند و بنا به توصيه‏ى پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، به جاى اينكه آنها را خشمگين و راهى ميدان‏هاى جنگ كنند؛ با آنان با احتياط رفتار مى‏كردند.

به دليل محدوديت موضوع اصلى، لزومى ندارد كه اين مطلب را با جزئيات بيشتر به بحث بگذاريم، امّا مى‏توانيم نظريات بسيار جالبى را در رواياتى كه توسط جاحظ در كتاب ارزشمند وى بنام «فضائل الاتراك» درج شده است، بيابيم كه حاكى از استفاده‏ى چنين سياستى توسط رهبران اصلى عرب در اولين تلاش‏هاى آنان برضد تركان است. هر چند تحولات و روابط بعدى بيشتر با اين نظريه‏ى اساسى، خصوصا هنگامى كه اعراب در دوره‏ى امويان سعى در تسخير آسياى مركزى داشتند، فاصله گرفت و بيانگر رفتار افراطى آنان با غير عربها خصوصا تركان مى‏باشد. قتيبة بن مسلم، يزيد بن مهلّب و بسيارى ديگر از دولت‏مردان اموى در خراسان، بين تركان و ساير ملتها تبعيض قائل مى‏شدند.18

جاحظ به ما مى‏گويد كه براى نمونه، يزيد بن قتاده در طول كشمكش با تركان، اين گفته‏ى عمر را به سربازان عرب يادآورى كرد كه آنان را هشدار داده بود: «تركان دشمنانى خشمگين‏اند» و مانع از حمله‏ى اعراب به تركان شد.19 در حكايتى ديگر، جاحظ مى‏گويد هنگامى كه حمزة بن آذرك، والى بخشى از خراسان بود، يك گروه سواره نظام ترك به او حمله كردند. حمزه بن آذرك قوى‏تر از آن تركان بود، اما سربازانش را از جنگيدن با آنان باز داشت و گفت:

«اگر آنها تمايلى به جنگ ندارند، جنگ را آغاز نكنيد، چون در حديث آمده است كه تا زمانى كه شما را رها كرده‏اند، آنها را تنها رها كنيد.»20

در پايان اين مقاله، خواهيم ديد كه احنف بن قيس «سيد اهل المشرق» فاتح شمال ايران21 و سردار مقتدر خليفه‏ى دوم، زمانى كه خاقان پادشاه تركان در مرز ظاهر شد، همين سياست «تجاوز نكردن» و «خشمگين ننمودن» را نسبت به تركان در پيش گرفت.

اين بسيار جالب است كه جاحظ، دانشمند بزرگ عرب كه دلاورى سربازان ترك را مى‏ستايد، توسط رهبران متعصّب عرب در طول دوره‏ى معتصم (842م ـ822م) بنيانگذار سپاهيان حكومتى ترك مستقر در بغداد و بعدا در سامرّا، مورد حمله قرار گيرد، در حالى كه او از تفوّق روحيه‏ى نظامى ترك در مقايسه با ديگر گروه‏هاى متعلق به ساير ملتها در ارتش خليفه دفاع مى‏كرد. او نيز22 اين حديث را يادآورى مى‏كرد و مى‏گفت: «حديث پيامبراكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نصيحتى به تمام اعراب است. راه درست براى ما اين است كه با آنان صلح‏آميز زندگى كنيم و جنگ را كنار بگذاريم. چه مى‏انديشيد در مورد ملتى كه حتّى هنگامى كه اسكندر بزرگ، بعد از تسلّط23 بر جهان، تركان را ديد به آنان نزديك نشد و گفت: «آنها را تنها رها كنيد» و آنها را «ترك» ناميد.24

بگذاريد، برگرديم و تحليل روايات طبرى را در ارتباط با نامه‏ى مهّم عمر به سردارش احنف بن قيس ادامه دهيم.

اتفاقات مهم ديگرى بعدها رخ داد كه آشكارا نشان داد كه عمر در امور دولت چقدر دورانديش بوده است. اين نامه فورى را به احنف نوشت و او را از تدارك يك حمله جديد به سرزمين تركان بازداشت.

در واقع، به دنبال شكست نهايى نهاوند كه اقتدار (دولت) ايران از بين رفت و ثروت و منابع مالى آن تاراج شد، يزدگرد سوم ـ نامه‏هايى به فرمانروايان همسايه از جمله پادشاه ترك، «خاقان» حاكم محلى سغديا و پادشاه چين(2) نوشت و از آنان براى خطرى كه از قلب بيابان عربى برخاسته بود، تقاضاى كمك كرد. اگر ما اين نوشته را به منزله‏ى يك واقعيت ثبت شده بپذيريم، طبرى روايت مى‏كند كه يزدگرد، كشورش را به دنبال اين پيروزى عرب‏ها، رها كرد و به خاقان در تركستان سُفلى پناهنده شد.25

به هر حال، پس از انقراض دولت كهن ايران، اعراب به تهديد بزرگى براى تركان تبديل شدند و شروع به تهديد حاكم محلى ترك بخارا و سمرقند كردند. بنابراين لازم بود به يزدگرد سوم، پاسخ دهند و او را در عقب‏نشينى اعراب به مواضع‏شان كمك كنند. به اين منظور خاقان، لشكر بزرگى را از فرغانه26 كه مركز اصلى تركان در آسياى مركزى بود و از مردم محلى تركستان سُفلى (اهل الصغد)27 گرد آورد و از طريق دره‏ى جيحون وارد ايران شد و با يزدگرد به طرف بلخ كه پادگان نظامى نوبنياد اعراب در ايران بود، راه افتاد.

اخبار پيشروى خاقان به طرف ايران، اعراب را پريشان كرد و هراسى در ميان سربازان كوفى ساكن در بلخ ايجاد كرد. آنها به سرعت شهر را ترك كردند و به لشكرگاه نظامى اعراب مستقر در مرو پيوستند. خاقان با مشاهده وحشت و عقب‏نشينى از بلخ به جانب مرو پيشروى كرد. در اين هنگام بسيارى از ايرانيان بومى در بلخ و شهرهاى مجاور آن به لشكر خاقان پيوستند.28 تعداد سربازان او توسط طبرى ثبت نشده است، اما شكى نيست كه در مقايسه با اعراب، زمانى كه ناگهان در مرو ظاهر شدند، او لشكر بسيار بزرگى داشت.

زنگ‏هاى خطر دوباره براى اعراب به صدا درآمد، براى اينكه جنگ بين مردم صحراگرد آسياى مركزى و اعراب اجتناب‏ناپذير شده بود. اما اگر اعرابى كه قبلاً از سرزمين‏هاى مادرى خود جدا شده بودند از حمايت مردم بومى محروم مى‏شدند، توسط تركان شكست مى‏خوردند، امكان داشت تمام ايران را رها كنند. اگر يك بار مقاومت آنها توسط نيروى متحد ترك ـ ايرانى شكسته مى‏شد، توقف عقب‏نشينى آنها غير ممكن مى‏نمود و قطعا مى‏رفت كه بخش شرقى امپراتورى اسلامى از هم پاشيده شود.

در اين موقعيت دشوار، روشن شد كه هر تصميم و عملكردى توسط احنف اخذ شود، سرنوشت آينده اعراب را رقم خواهد زد. احتمالاً براى اولين بار در تاريخ درگيرى آنان، اكنون ايرانيان و تركان در كنار هم و بازو به بازو برضدّ دشمن مشترك و جديدشان يعنى اعراب بودند تا آيا اعراب را از ايران بيرون كنند و به بيابان‏هاى عربى باز گردانند و يا پادشاه ترك، خاقان يكباره برگردد و در يك تصميم ناگهانى، يزدگرد سوم را در ميدان جنگ تنها رها كند و با سپاه خود به داخل خاك تركستان بازگردد كه سرانجام، پادشاه ترك خاقان، راه دوم را انتخاب كرد.

از طرف ديگر بر طبق روايات طبرى، احنف بن قيس سردار مسلمانان، قاطعانه عمل كرد تا بر تهديد جديد تركان غلبه كند. او به نوعى راهبرد دفاعى برضدّ دشمنانش دست زد و سربازانش را به گونه‏اى مستقر كرد كه از موقعيت جغرافيايى نهايت استفاده را ببرد. كوه‏ها براى نگهدارى از پشت سرشان و رودخانه در جلو، نوعى پوشش امنيتى ايجاد مى‏كرد كه حمله احتمالى تركان را متوقف مى‏ساخت.

در همان صبحگاه او سربازانش را جمع كرد و براى آنها خطبه‏اى كوتاه و موعظه‏اى مؤثر خواند كه روحيه‏ى آنان را تقويت و احساس مذهبى‏شان را بر انگيخت، كارى كه بسيارى از فرماندهان بزرگ، قبل از شركت در جنگ انجام مى‏دهند. بنابر منبع ما، طبرى، او گفت:

تعداد شما بسيار كم و دشمن بسيار بزرگ است. اين واقعيت نبايد شما را نگران كند، چون «چه بسا در موارد متعددى اتفاق افتاده كه لشكرى كوچك يك لشكر بزرگ را با كمك خداوند شكست داده، و خداوند با آنهايى است كه پايدارى كنند».29 حال از اينجا حركت كنيد و به طرف كوه‏ها برويد، بگذاريد آنها از پشت سر، شما را بپوشانند و بگذاريد رودخانه بين شما و دشمنتان فاصله باشد. پس شما مى‏توانيد با آنها بجنگيد در حالى كه آنها روبه‏روى شما هستند.30

در همين زمان، او شروع به استفاده از ماشين تبليغات به طرز مؤثرى نمود تا اثبات كند كه او نمى‏خواهد با تركان بجنگد تا زمانى كه جنگ اجتناب‏ناپذير شود. او اشاره كرد كه خليفه عمر توصيه نموده كه از جيحون عبور نكنند و وارد سرزمين‏هاى تركان نشوند. در آغاز خاقان سردار بزرگ، اين نوع اخبار را باور نمى‏كرد و گمان مى‏كرد كه اين تنها يك شايعه و يا يك حيله است كه توسط اعراب به كار مى‏رود تا سربازان او را اغفال كنند. اما وقتى پس از چند روز، اعراب در مقابل چند حمله‏ى تركان هيچ حركتى نكردند، پادشاه تركان بر آن شد كه به اين تبليغات اهمّيّت دهد. اما براى احنف، اين موقعيت سخت و نامطمئن زمان زيادى طول نكشيد.

هنگامى كه احنف خود را در مسائل و پرسش‏هاى بسيارى ديد كه حاكى از موقعيت سختى بود كه در آن واقع شده بود، قبل از هر زمانى كه منتظرش بود، سرنوشت بار ديگر به او لبخند زد.

از داخل تركستان، اخبار تحولات مهمى رسيد كه چينى‏ها ميان رؤساى قبايل محلى، برضد خاقان و رياست او خشم و مزاحمت ايجاد كرده بودند. تجارب گذشته به تركان آموخته بود كه چينى‏ها به مراتب خطرناكتر از دشمنان حاضر (عرب‏ها) هستند. در نتيجه، خاقان يك ملاقات اضطرارى با فرماندهان نظامى‏اش انجام داد و بعد از ارزيابى موقعيت، گفت:

«ماندن ما طولانى شد و اين مردم (عرب‏ها) مواضع سوق‏الجيشى را تسخير كرده‏اند كه هيچ لشكرى قبلاً نكرده بود به اين ترتيب، معتقدم كه هيچ سودى از جنگيدن با آنها نصيب ما نخواهد شد، پس مجبوريم اينجا را ترك كنيم».31

آنها تصميم گرفتند تا ميدان جنگ را در يك شب مناسب، مخفيانه ترك كنند و به تركستان برگردند و به حمله‏ى چينى‏ها پاسخ دهند. عرب‏ها بسيار شگفت‏زده شدند. آنها صبحگاه برخاستند و تمام ميدان جنگ را خالى يافتند. نتيجه‏گيرى سريع آنها اين بود كه خاقان از مرو به سوى بلخ رفته است. وقتى گزارش اين خبر به احنف رسيد، سرداران فروتر او براى تعقيب خاقان و انجام عملياتى سريع لشكر را تحريك مى‏كردند، در حالى كه نظر احنف متفاوت بود. او عاقلانه گفت: «شما در جاى خود بمانيد و بگذاريد آنها بروند»32 زمان اين حادثه تاريخى آن‏گونه كه طبرى ثبت كرده است و به عنوان نقطه‏ى برگشت در تاريخ تركان محسوب مى‏شود به سال (22ه / 622م) است.

در حقيقت مردم قهرمان آسياى مركزى، تركان و فرزندان سخت‏سر بيابان‏هاى عربى، عربها، براى اولين بار در تاريخ طولانى‏شان در اطراف رودخانه‏ى جيحون همديگر را ملاقات كردند و به مبارزه طلبيدند. اين آغاز مداخلات مذهبى، اجتماعى و سياسى بين تركان و اعراب بود كه جريان كلى تاريخ جهان قديم را تغيير داد و تا سلطه‏ى تركان بر تمام جهان اسلام، تداوم يافت.

پى‏نوشت‏ها:

1. مقاله حاضر، نوشته زكريا كتابچى، نويسنده ترك است. اين مقاله در شماره 32، مجله تاريخ از انتشارات دانشكده ادبيات دانشگاه استانبول، به زبان انگليسى چاپ شده است. اگر چه در متن انگليسى آن غلط‏هاى فراوانى وجود دارد كه بيانگر عدم تسلط كامل نويسنده به زبان انگليسى است، اما عنوان مقاله و روش بررسى آن قابل توجه است. البتّه بدان شرط كه از بعضى تحليل‏هاى جانبدارانه‏ى تركى نويسنده چشم‏پوشى شود.

آدرس كامل مقاله عبارت است از:

The first challange of the Turks against the Arabs in the oxus valley according to the narration of At-tabari, Zekeriya kitapci, Tarih Degrisi, Istanbul universities, Edebiyat Fakülties, ord. prof.j.Hakki uzun carsili, March, 1979. S. 32.

از استاد گرانقدر و نكته بين جناب آقاى دكتر هادى عالم‏زاده كه بزرگوارانه بر مترجم منت نهاده و ويرايش علمى متن را پذيرفتند، صميمانه سپاسگزارم. بديهى است نواقص احتمالى بر عهده مترجم است.

2. ر.ك: اثر نويسنده «تحولات اقتصادى اجتماعى در سلطه عربى بر آسياى مركزى» (زير چاپ).

3. ر.ك: البخارى، مسلم و سنن ابن داوود و سنن ابن داود، فصل اختصاصى «باب فى قتال الترك» در اين كتب مشهور، شما احاديثى مى‏يابيد كه خصوصيات ظاهرى و فيزيكى تركان را وصف مى‏كند و نياز به يك بررسى انتقادى دارد.

4. موانع اصلى كه تحولات در روابط سياسى و اجتماعى تركان و اعراب را متوقف كرد، خصوصا در طول دوره‏ى قبل از اسلام، عبارت است از جدايى جغرافيايى شبه جزيره‏ى عربستان از قاره آسيا و بيشتر دورى آن از راه‏هاى مهاجرت‏هاى تاريخى تركان است. از جانب قدرت‏هاى خارجى عربستان همواره دست‏نخورده باقى‏ماند (رابطه تركان و اعراب هميشه غيرقابل ارزيابى بود.)

5. عربستان اكنون تحت حمايت ابوبكر، به وسيله‏ى شمشير خالد بن وليد، متحد شده بود.

Hitti, P.K. History of the Arabs (loth editions), Great Britain, 1970, P. 141-142.

M.al Hudri, Tarih al-umam al-Islamiyyah, Misr, I.P. 296 from attabari

فانى قداستخلفت عليكم عمر بن الخطاب

6. نبرد قاطعانه يرموك، كه راه را براى غلبه مسلمانان بر سراسر سوريه و بخشى از مصر باز كرد. ر.ك: همان، ص 152.

7. مؤلف در متن مقاله كلّ ايران، شامل گذرگاه... آورده بود كه به بخشى از ايران تصحيح شد چون تا آن زمان هنوز قسمت‏هاى بزرگى از ايران فتح نشده بود. (مترجم)

8. تا زمان مورد اشاره مؤلف، هنوز شمال ايران به طور كامل به تصرف اعراب در نيامده بود. (مترجم)

9. اين ممكن است، شاهدى باشد بر وجود سربازان ترك در سپاه ايران در دوره‏هاى اوليه.

10. ر.ك: الحموى، معجم البلدان، بيروت، 1965، ج 2، ص 352.

Hitti, P.K. The Arabs, chicago. 1962, P.80.

او مى‏گويد: گردبادى به جانب شرق وزيد و پرچم پيامبر را با خود تا به ميان رود جيحون، خط مرزى سنتى ميان مردم فارسى زبان و ترك زبان برد.

11. Show, J.S. History of the Ottoman Empire and Modern Turkey, Cambridge, 1976, P.2.

12. ر.ك: به اثر نويسنده تحولات اقتصادى و اجتماعى...» چاپ بيستمين سالگرد دانشگاه آتاتورك، ارزروم، 1977. هم‏چنين كتاب نويسنده با همين عنوان زير چاپ.

13. هوالاحنف و هوسيد اهل المشرق المسمى بغير اسمه.

Attabari, Husayniyah, printing hose, Egypt, 17, P.264.

14. الطبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج 5، ص 264، لوددت لوانى لم اكن دشت الى خراسان جندا و لوددت انه لوكان بينما و بينها بحر من نار. همين تأمل از طرف عمر را در هنگام پيشروى سپاه اسلام به فرماندهى عمروعاص به جانب مصر و شمال آفريقا، مشاهده مى‏كنيم.

15. الطبرى، همان، ج 4، ص 264.

16. ر.ك: به اثر نويسنده «تركان در تأليفات جاحظ»، 1972، ص 48 ـ 47. توضيحات بيشترى راجع به موضوع خواهيد يافت.

17. ر.ك: به سنن ابوداوود، فصل مخصوص «النهى فى قتال الترك» اين حديث توسط نويسندگان متعدد به روش‏هاى مختلف نقل شده است، براى مثال جاحظ، فضائل الاتراك، (رسائل جاحظ) آماده چاپ بوسيله عبدالسلام، م. هارون، قاهره، 1963، ج 1، ص 58 و 76، الحمولى، همان، ص 23. او همين حديث را به چهار صورت نقل كرده است. ابن فقيه، البلدان، ص 316، ليدن، 1302.

18. زكريا كتابچى، همان، ص 61ـ73 براى مثال، وقتى يزيد بن مهلّب استاندار خراسان بعد از قتيبة بن مسلم مشهور، جرجان را تسخير كرد بر طبق حكايت طبرى، او چهل هزار ترك را بعد از غارت شهر كشت. ان الذين قتلهم يزيد اربعون الفا. الطبرى، ج 8، ص 129.

19. و ذكر قول عمر بن الخطاب فى الترك حيث قال «عدو شديد» فنهى العرب عن التعرض للا تراك. جاحظ، همان، ج 1، ص 58.

20. افرجوالهم ما تركوا كم و لاتتعرضوا لهم فانه قد قيل «تاركوا هم ماتركوا كم». الجاحظ، همانجا.

21. احنف بن قيس را بايد فاتح شرق و شمال شرقى ايران دانست. (مترجم)

22. براى اطلاعات بيشتر در مورد تركان در لشكر خلافت ر.ك: زكريا كتابچى، «الترك»، ص 132 ـ 96، هم‏چنين مقاله وى «تركان در كشورهاى مسلمان»، بزرگداشت پروفسور طيب اِكچ، آنكارا، 1977، ص 195.

23. مؤلف از يك طرف اسكندر را با القاب «بزرگ» و «ذوالقرنين» وصف نموده و از طرف ديگر تسلط او را بر «جهان وحشيانه و بى‏رحمانه» توصيف كرده بود كه در ترجمه تصحيح شد. (مترجم)

24. الجاحظ، همان، ص 58، متن اين موعظه‏ى مؤثر اين است:

«وصية لجميع العرب فان الرأى متاركتنا و مسالمتنا و ما ظنكم بقوم لم يعرض لهم ذوالقرنين و بقوله اتركوا هم (سموا الترك) هذا بعد ان غلب على جميع الارض غلبة و قسرا و عنوةٍ و قهرا».

25. الطبرى، همان، ص 263، «فهرب يزدجرد الى خاقان ملك الترك بماوراءِ النهر».

26. جالب توجه است كه اكثر سربازان ترك سلطنتى معتصم (كه مادر او ترك بود) اهل فرغانه بودند.

27. الطبرى، همانجا و جمع جنوده من اهل فرغانه و الصغد ثم خرج بهم و خرج معه يزدجرد و اجتاز النهر.

28. الطبرى، همان، ص 264.

29. آيه‏اى از قرآن، سوره‏ى 2، آيه‏ى 250. «كم من فئة قليله غلبت فئة كثيره باذن الله و الله مع الصابرين».

30. طبرى، همانجا.

31. الطبرى، همان، ص 265.

«وقد اطال مقامنا و قداصيبا هؤلاءِ القوم بمكان لم يصبا بمثله قطاءِ و مالنا فى قتال هؤلاء القوم من خيرٍ فانصرفوانبا».

32. الطبرى، همان، ص 256.

«قال المسلمون لاِحنف ما ترى فى اتباعهم؟ فقال اقيموا مكانكم و دعوهم».


1 عضو هيئت علمى و دانشجوى دكترى تاريخ و تمدن ملل اسلامى ـ دانشگاه آزاد اسلامى واحد علوم و تحقيقات تهران.

2China.

+ یازیلمیش جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 2:57  يازان قوشاچاي بالاسي   |